سید محمد سپهرسید محمد سپهر، تا این لحظه: 11 سال و 7 ماه و 18 روز سن داره
سپیده زهرا السادات سپیده زهرا السادات ، تا این لحظه: 5 سال و 5 ماه و 17 روز سن داره

تاج سر مامان

محمد سپهرو واژه شگفت انگیزی !

سلام گلم ، عزیزم.امیدوارم مثل همیشه دلت شاد و لبت به خنده باز باشه. گلی چندروزدنباله فلشی میگشتم  که عکس های کودکی هات در اونه ولی پیدا نکردم. آخه می خواستم همان روز اول در مسابقه شرکتت بدم. مامان جون تو نی نی شگفت انگیزی بودی! چون همون ده روز اول می خندیدی زمانی که همه بچه ها گریه می کردند. هرکی تورو می دیدمی گفت: وای بچه یه روزه می خنده. ازموقعی که خوب و بد رو فهمیدی پشت فرمون ماشینن  نشسستی. احترام خاصی به جدتون داری! امکان نداره امامزاده ، مشهد یا جای زیارتی ببرمت و تو واکنش نشون ندی! این عکس مربوط به محرم 1389 در خیرآباد. وتو به این پرچم احترام گذاشتی! از همون اول از حیوانات خوشت  می آمد. . با اونا بازی می...
28 تير 1390

محمدسپهر و دوری از مامان

  سلام مامان خوبی! امروز دلم خیلی گرفته! تازه عجیب هم شور می زنه . دوست دارم اگه فرصت کنم کمی گریه کنم. کاش امروز را هم تعطیل می کردند. یک روز کار ی بین تعطیلات . خیلی خنده داره! راستی شما چه گناهی کردین که بچه کارمند شدین. راستی محمدبهت گفتم که در امتحان قبول شدم و اون روز با وجود ناراحتی ای که ایجادشده بود از ته دل خندیدم. گل مامان امروز خیلی بهونه گرفتی. من هم مهد نیاوردمت.   تو مجبوری بعضی وقتها بدون من باشی و دوری منو تحمل کنی( چه در مهد چه خارج از مهد). دور بودن خیلی سخته . یادمه وقتی که اسمم در قرعه کشی برای کربلا افتاد. از خوشحالی در پوست خودم نمی گنجیدم . اما دوری تو برام خیلی سخت بود. برای اولین بار بود که مجبور ...
25 تير 1390

محمدسپهر و امتحان مامان

سلام عزیزم امروز تو رو با خودم مهد نیاوردم.آخه مامان زهره امتحان داره! اونم چه امتحانی! درست و حسابی نخوندم ، فقط توکلم به خداست. این امتحان شرایط کاری منو تغییر می ده! تازه اگه قبول بشم زودتر به  هدف های مشترک زندگیمون : منظورم هدف های ( من ، با با حسن و تو) می رسیم. انشائالله که قبول بشم. سید کوچولو نمی خواهی آمین بگی؟! دیروز وقتی از مهد تحویلت گرفتم. دائم می گفتی بریم شنا. گفتم باشه. توی راه باباحاجی به من زنگ زد که بریم خونه مامانی کارمون داره. با باباحسن رفتیم خونه . من روزه بودم زود براتون چای دم کردم . شما سه نفر( بابایی ، باباحاجی ، وتاج سر مامان ) رفتین شنا! نفهمیدم که باباحاجی چه کار داشت؟! مگه اصلا تو اجازه دا...
22 تير 1390

محمدسپهر ذوق زدم کرد

سلام گل مامان. خدا را شکر امروز بهتری.دیروز بعد از مهد رفتیم خونه مامانی.مامانی چون می دونست کمی سرما خوردی حسابی تحویلت گرفته بود  و برات سوپ خوشمزه پخته بود. من هم که  ازمیوه فروشی دم خونه مامانی پرتغال و لیموشیرین خریده بودم زود برات یه لیوان آب پرتغال گرفتم تا بخوری. وقتی این همه محبت رو دیدی دستم و بوسیدی و گفتی دوستم داری. گفتی: مامان زخره 5 تا دوستت دارم. تبصره 1: ( پنج تا برای تو خیلی زیاده! اما نمی دونم چرا وقتی رفته بودم کربلا بهم گفتی که هزار تا دلم برات تنگ شده بود.)... تبصره2: ( تو هنوز نمی تونی خوب "ه" را تلفظ کنی و می گی "خ".) وقتی بهتر شدی شروع کردی برام آواز خوندی. مامان جونم چه خوبه&nbs...
21 تير 1390

محمدسپهر و پارک ملت

سلام عزیزم . احساس می کنم که سرما خوردی.برای همین صبح زود پا شدم و برات حریره بادام درست کردم. همچنین آب هویج گرفتم. معمولا تو صبح ها دوست داری که توی مغازه عمه ( نانوایی عمه  درست در پارک وی به اسم کلانا واقع شده.وچون تو این دو خانوم مهربون رو دوست داری عمه صدا می کنی!) نون شیرمال و آبمیوه آنهم آب آلبالو بخوری! البته قبلا آب سیب می خوردی که چون عمه دیگه از اون آب میوه ها نمی یاره ترجیح می دی آب آلبالو بخوری. وقتی بابایی مارو پارک وی گذاشت اونقدر بی حال بودی که حوصله نداشتی راه بری. من هم درست تا نانوایی عمه بغلت کردم. اونجا بود که با زور چند قاشقی فرنی خوردیو شربت دیفن هیدرامین بهت دادم. البته چند قلبی هم آب هویجت را خوردی...
20 تير 1390

محمدسپهر و سلمانی

عزیز مامان سلام. گل مامان سلام. چند روزی یه که سیستم خونه خرابه برای همین نتونستم برات بگم. به قول شیرازی ها( عوضش جبران می کنم) . وقتی شنیدی اسم وبلاگتو گذاشتم ( تاج سر مامان) خیلی عصبانی شدی آخه چند وقتی یه که میگی اسم من" محمد سپهر" نیست "ابوالفضله " ! ماجرا از این جا شروع شده که تو دلت آبجی و داداشی می خواد و مدام به من می گی داداشی خودم کی به دنیا میاد؟! حتی گوشت را روی شکمم می گذاری و صدای قلب اونا رو می شنوی.حق دارم بگم اونا ! چون تو می گی:  سمت راست شکمم داداشی "ابوالفضله"، وسط آبجی" سپیده" و چپ داداشی" علی اصغره"! ابوالفضل رو برای این انتخاب کردی که خیلی دوست داری کربلا بری. سپیده چون هم نام خودته.علی ا...
18 تير 1390

سلام گلم

  سلام گلم سلام عزیزم وقتی به من می خندی مثل غنچه می شکفم. شاید باور نکنی در پوست خودم نمی گنجم. جون مامان خیلی حرفها برات دارم . حرفهایی از گذشته و آینده. دوست دارم در این صفحات با تو بگم.اگه تو بخواهی! ...
15 تير 1390