سید محمد سپهرسید محمد سپهر، تا این لحظه: 11 سال و 7 ماه و 18 روز سن داره
سپیده زهرا السادات سپیده زهرا السادات ، تا این لحظه: 5 سال و 5 ماه و 17 روز سن داره

تاج سر مامان

محمد سپهر و اولین برف سال

سلام گل مامان دیروز اولین بارف سال بارید.  صبح که سوار سرویس شدیم وقتی یه لقمه نون و املت خوردی ، گفتی خوابم می آید. وقتی دم مهد رسیدیم آنقدر از آمدن برف خوشحال شدی که نگو! همانجا بازی کردی. و با هم در اون موقع صبح آدم برفی درست کردیم. با یه گوله برف می خواستی سر کلاس بشی که پشیمونت کردم. گل مامان اولین روز برفی ات بخیر. ...
18 آبان 1390

شعر جدید محمد سپهر

  سلام عزیز دل مامان . سلام پونه شبنم زده مامان . صبح قشنگ بارانی ات بخیر. گلی سحر که برای گرفتن روزه از خواب بیدارشدم، وقتی تلویزیون صحنه هایی از مشعرالحرام را نشون می داد، ناخودآگاه بغض دلم ترکید.دستامو بالابردم و برای همه مخصوصا تو، دایی ، خاله، بابایی و....دعا کردم. دعا کردم تا سال دیگه چشممان متبرک بشه به خونه خدا! یعنی می شه؟! مرغ حق می گی آمین. آمین..... چند وقتی یه که این شعر را یادگرفتی.برات می نویسم تا فراموشش نکنی: پائیز اومد دوباره برگها شدن ستاره ستاره ی طلایی زرد و سرخ و حنایی اومد باد شبونه برگها رودونه دونه از شاخه ها جدا کرد توی هوا رها کرد گلی مامان بارها داستان حضرت" ابراهیم" &n...
15 آبان 1390

محمد سپهر و نماز

  سلام گلم .امروز صبح با خودم نیاوردمت مهد آخه خیلی قشنگ خوابیده بودی حیفم اومد که از خواب بیدارت کنم. دوست داشتم بیشتر بخوابی و امروز را پیش مامانی باشی. گلی چند وقتیه که همراه من وضو می گیری. خیلی قشنگ دست و صورتت را می شوری ، تازه مسح هم می کشی! حتی مربی های مهدت هم می گن وقتی برای دستشویی می ری همراه با شستن دستات می گی :" می خوام وضو بگیرم". کوچکتر که بودی وقتی من به نماز می ایستادم از سرو کولم بالا می رفتی. زیر چادرم  قائم می شدی و مثلا همراه من دولا و راست می شدی.تازه گاهی وقتها ویشگون های ریز و گاز می گرفتی و من نمی دونستم باید با چه عذابی نمازم را تمام کنم. تا اینکه یه فکری به خاطرم رسید، خوب یا بد دیگه از عذاب های ت...
14 آبان 1390

محمد سپهر ، نمایشگاه مطبوعات ، خاله نرگس

  سلام گلم.  متوجه شده بودم که خاله سارا وعمو پورنگ   بعدالظهر هر روز به هیجدهمین نمایشگاه مطبوعات و خبرگزاری ها می آیند و برای بچه ها برنامه اجرا می کنند. با بابایی هماهنگ  شدیم که دیروز دنبالمون بییاید تا به نمایشگاه بریم. البته خود بابایی اومد مهد  دنبالت، تا تو خوشحال تر بشی. تا حرکت کنیم و از ترافیک  عبور کنیم و دوستان و آشنایان با بابایی حسابی خوش و بش کنند وقتی رسیدیم به غرفه کودک خاله نرگس داشت با بچه ها عکس یادگاری می گرفت.  تو هم عکس می خواستی هم بادکنک هم اینکه چرا عمو پورنگ نیومده. مونده بودم  در جوابت چی بگم که دوربین موبایلم هم هنگ می زد. با سختی یه عکس اختصاصی انداخت...
10 آبان 1390

صدای محمد سپهر از رادیو پخش می شود

  سلام  عزیز دل مامان خوبی خوشی؟! گلی می دونی که قراره فردا شعری که خونده بودی از رادیو پخش بشه؟! می دونم که خوشحالی آخه اون روز هم که تورو به استودیو اوردم خوشحال بودی . حالا به خاطر برنامه بود یا زینب خانوم نمی دونم. گلی صدای شما که شعر " قور و قور و قور ..قورباغه " را خوانده بودی همراه با صدای زینب خاله که شعر" پائیز"                                      را خوانده  بود فردا ساعت 10 صبح از  برنامه سلام کوچولو کاری از گروه خانواده رادیو ایران پخش می شه. تازه با خانم وکیلی عزیز صحبت کردم که دوباره شما را به برنامه ب...
9 آبان 1390

محمد سپهر، یک روز بارانی و مسجد بلال

  چهارشنبه هفته پیش با خودت یه هواپیمای بزرگ همراه کردی . هرچی گفتم گل مامان  آخه این خیلی بزرگه. نه تنها حمل و نقلش توی این روز بارانی سخته بلکه  بچه ها ممکنه توی مهد خراب کنن، حرف حرف خودت بود. سوار سرویس شدیم. اما جا کم بود و تو مجبور بودی روی پاهای من بنشینی. جالب اینجاست که مهندسی ات هم گل کرده بود و می خواستی در آن شرایط سخت موتور هواپیمایت را تعمیر کنی! وقتی به پارکنیگ ماشین ها رسیدیم . و متوجه شدی باران به شدت می بارد از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدی. زیر باران در حالی که شعر" بارون می یاد شه شه پشت خونه افسر  افسر عروسی داره " می خوندی بالا و پائین می پریدی!  و گفتی: مامان می ریم زیارت عاشورا! ...
8 آبان 1390

محمد سپهر به سینما می رود

  سلام گلم خوبی. چند وقت بود که تلویزیون فیلم سینمایی تپلی را تبلیغ می کرد. وقتی پرس و جو کردم که کدام سینما در سانس بعدظهر این فیلم را  اکران می کند، بدون هیچ معطلی موضوع را به بابایی گفتم . قرار شد که تورا برای دیدن فیلم به سینمای پردیس آزادی ببریم. با مربی مهدت صحبت کردم که بعد از ناهار زود بخوابی چون بابایی ساعت 3و نیم می آید دنبالت. وقتی بابایی اومد سریع خودم را به شما رساندم و با هم به سینما رفتیم. فیلم ساعت 16:30 پخش می شد. فیلم قشنگی بود و تو خیلی خندیدی. تازه وقتی فیلم تمام شد اصرار می کردی که بمانی و دوباره فیلم را از اول ببینی. برای اولین بار بود که تورا برای دیدن یک فیلم سینمایی با موضوع کودک به سینما برده بودم. ا...
4 آبان 1390

محمد سپهر در برنامه سلام کوچولو

  سلام گلم عزیزم. درست یک ماه از اولین ماه فصل پائییز می گذره. هوا کمی سردتر شده ومن اورکت تنت می کنم تا خدای نکرده سرما نخوری! مژده مژده پسر گلم به مهد و کلاس جدید عادت کرده و تصمیم گرفته دیگه گریه نکنه!البته ناگفته نمونه که امروز برات املت خوشمزه درست کردم و داخل سرویس خوردی تا خوشحال و سرحال وارد کلاس شیو صد البته که امروز صبح خوشحالی تو چند برابر شده بود چون خاله نفیسه از کربلا اومدو تو با شوق و ذوق رفتی کلاس و من برای اولین بار ساعت 8صبح سرکار بودم و یقینا تو اولین نفر بودی که وارد کلاس شدی.  خب خدا را شکر! دوشنبه هفته پیش هماهنگ کرده بودم که توو زینب را سر برنامه سلام کوچولو ببرم. به خودت هم سپرده بودم بعد...
3 آبان 1390
1