سید محمد سپهرسید محمد سپهر، تا این لحظه: 11 سال و 7 ماه و 18 روز سن داره
سپیده زهرا السادات سپیده زهرا السادات ، تا این لحظه: 5 سال و 5 ماه و 17 روز سن داره

تاج سر مامان

تولد چهارسالگي مبارك

عيد مبعث بهترين بهونه بود كه براي تاج سر بعد از گذشت  3 ما ه تولد چهار سالگيش را بگيرم. قبل از اينكه بابا از ماموريت بياد با دايي مشغول درست كردن تزئينات تولد بوديم . برام يه كم سخت بود چون شاغل هستي بايد بدو بدو كارها را با نظم و ترتيب پيش ببري. بماند كه با چه مكافاتي اتاق محمد سپهر را تميز كردم كه در عرض يه چشم به هم زدن همه چيز را به هم ريخت فقط كم مونده بود كه آخر تولد لباسهاشو از اتاق جمع كنيم . واما تم تولد: چون گل پسر عاشق قايق و هواپيماست نتونستم كه راضيش كنم يه چيز را انتخاب كنه براي اينكه دلش نشكنه  هم براش هواپيما درست كرديم هم قايق با بادبان.خودش هم در تزئين كمكمان كرد. وقتي ازت پرسيدم مامان تولدت خوب بود؟در جوابم گ...
30 خرداد 1391

پخش صداي محمد سپهر از برنامه سلام كوچولو

سلام عزيز دل مامان توي برنامه هاي سلام كوچولو اين هفته كه از شنبه تا چهارشنبه  ساعت  10 صبح به مدت يك ربع  از راديو ايران موج fmرديف 90 پخش مي شود ، صداي شما هم شنيده مي شود. اما بخش  "مهماني گلها" در روز 31 خرداد پخش مي شود كه تو هم شعر خواندي و صحبت كردي و كلي زبون ريختي. عزيز دلم هميشه خوش باشي . محمد سپهر در استوديو : مابقي عكس را در ادامه مطلب ببينيد:             ببين گل پسر چقدر قشنگ مي خنده: اگه گفتي براي چي ناراحتي؟ براي اينكه جات تنگه! عكس تكي: قربون خنده هات مابين ضبط دوبرنامه با هم به اتاق آمديم تا بهت آب ميوه بدم بخوري.اينج...
27 خرداد 1391

حس قشنگ بازي

كم كم داره بهار تموم مي شه و دختر تابستون با گيسوان بلند سبزه ها كه گردنبندي از گلهاي رز بر گردن  داره   از راه مي رسه .اما من به رسم همون بچگي باز هم به شكوفه هاي بهار نارنج سلام مي كنم و شكوفه هاي سيب كه عطرشان هوش را از سر هر عاقلي مي برد. پسرم محمد سپهر ، پسرم سيدكوچك ،  روزها مي گذرد و من شاهد بزرگ شدنت هستم و غرور و شور و شعف بچگي! از خدا مي خواهم كه هميشه خوب باشي و خوش . خاك بازي: در ادامه دو عكس ديگر را ببينيد:       چه كيفي داره... شادي .. هيجان... فقط كافيه تاج سر خاكي ، زميني ببينه در يك چشم به هم زدن بيل و بيلچه را آماده مي كنه و بعد...... ...
24 خرداد 1391

و دستاورد اين فصل

سلام عزيز دلم ظهر ديروز حول و حوش ساعت 13:30 اومدم مهد جلسه بود براي ديدن كارهايتان ، دستاوردها و گپ و گفتي با مربي ها. مثل هميشه جزء اولين نفرات بودم كه وارد سالن شدم.كارهايت را با دقت ديدم.كار قيچي ات فوق العاده ست.خوب برش مي زني.ولي هنوز در رنگ آميزي  ، رنگها از چهارچوب خط ها بيرون مي ياد. گلي با وجودي كه نقاشي هات مفهوم را مي رسونه اما تصوير خاصي نداره ، يا ريل كشيدي ، يا شمشير و خنجر بيشتر توي خط ها دست و پنجه نرم مي كني تا توي اشكال. گلگم انشاء الله كه كم كمك همه چيز را با صبر و حوصله ياد مي گيري.در ضمن از  خاله نفيسه خواستم كه صحبت كنند تا دوباره كلاس آموزشي زبان را برگزار كنند. كار با قيچي : مابقي نقاشي ها ر...
23 خرداد 1391

محمد سپهر در استوديوي برنامه سلام كوچولو

ديروز روز قشنگي بود براي تاج سر مامان چون به استوديوي برنامه سلام كوچولو رفت، يه دل سير خانوم وكيلي عزيز را ديد و دو سه تا شعر خوند كه انشاء الله برنامه هاش از مبعث پيامبر اكرم (ص) و روزهاي آتي پخش مي شود. فكر كنم  حول و حوش ساعت 13:30 دقيقه بود كه تونستم برم مهد ، آخه از صبح درگير برگزاري نشست مطبوعاتي  براي شبكه راديويي سلامت  بودم  ببين كار مامان  و آوازه او به كجا رسيده كه غير از شبكه خودش بايد براي ديگران هم بدو بدو كنه و نشست مطبوعاتي برگزار كنه.بگذريم نماز را زود خوندم و دوان دوان خودم را به مهد رسوندم ، در اتاق را كه باز كردم ديدم همه خوابن حتي خانوم حسيني مربي تون . خانوم حسيني تا متوجه من شد با احترام م...
22 خرداد 1391

محمد سپهر در جماران

سلام شكوفه بهار نارنج  خوبي .امروز قراره بيايي راديو در استوديوي برنامه سلام كوچولو براي همين صبحي كلي سفارش كردم كه زود بخوابي تا بتونبي براي ساعت 13   در برنامه باشي . عزيزم 14 خرداد بهترين فرصتي بود كه براي بار ديگه تو را ببرم حسينه جماران و از امام خوبي ها بشنوي و سوالاتت را نه يك بار بلكه چند بار تكرار كني. اينكه امام چرا فوت كرد؟چرا صبر نكرد كه تو به خونشون بيايي و با هم در ايوان قدم بزني؟مامان بهشت كجاست؟چرا دشمن امام را حرص مي داد؟ مامان چقدر اتاق امام قشنگه ؟مامان امام وقتي از روي پل حركت مي كرد تا وارد حسينيه بشه  نمي خورد زمين؟و...... 14 خرداد با بابا و ماماني و خاله آزاده رفتيم حسينيه جماران . تو با حس عمي...
21 خرداد 1391

بابايي دوستت دارم

بابايي دوستت دارم بارها مادر در گوشم زمزمه كرد: پسرم تاج سرم                   اما من مي گويم: پدر،  هرچه دارم از تو دارم                               اي كه هستي نور چشمم ، تاج سرم                                                              ...
13 خرداد 1391

امروز چقدر تنهام !

سلام گل پسرم خوبي .خيلي دلم مي خواست كه اين چندروزه با هم به  مسافرت بريم و خوش بگذرانيم ولي به دلايلي نشد . در عوض ديروز با ماماني و بابا و دايي رفتيم دماوند و حسابي خوش گذرانديم بماند كه برگشتني  اشكت گوشه مشكت شد كه بمونيم ولي خب بايستي امروز من و بابا سر كار بوديم.براي همين از  بابا خواستم  تورا پيش ماماني ببرد.صبح كه مسير پارك وي تا جام جم را پياده طي مي كردم احساس كردم چقدر تنها  هستم.گلي باور مي كني بدون تو پوچم .چيزي نيستم تمام غرورم به وجود تو بسته شده وامروز كه نيستي دستان كوچكت را در دستانم بگيرم ، د ر خود گم شده ام. نزديك مغازه كلانا كه رسيدم خاطرات اين چند روزه ات در ذهنم زنده شد كه دوباره كليك كرده بو...
13 خرداد 1391

امان از تخم مرغ شانسي هاي محمد سپهر

سلام  همه هستي ام .صبح قشنگت بخير مي دونم كه الان با بچه ها ي مهد مشغول خوردن صبحانه هستي.منوي صبحانه را كه نگاه كردم امروز تخم مرغ دارين .عسل مامان خوشم مي ياد هميشه به قول هايي كه مي دي عمل مي كني. واما چه قولي دادي؟دو تا قول كه امروز  اوليش را تعريف مي كنم . تقريبا كار هر روزم شده بود بايد برات يه تخم مرغ شانسي  مي خريدم كه موقع تحويل گرفتن از مهد بهت نشون بدم و تو ذوق كني و بوسم كني و به هم بگي :آفرين مامان و بعد توي سرويس  با خوشحالي  جلد اونو جدا كني و شانست را نگاه كني.يه روز قطار ، يه روز هواپيما ، يه روز خرگوش ، يه روز گرگ... تا جايي كه اصرار مي كردي اي كاش مامان به جاي يكي دوتا مي خريدي تا من صاحب يه اس...
9 خرداد 1391

محمد سپهر و بن تن

سلام  نفسم،  وجودم همه بود و نبودم. سلام گلم من  در  تك تك اين واژه ها حس خودرا جاري و ساري مي كنم .عزيزم روز به روز فكر و انديشه تو متحول مي شود و خيلي  از كودكي من جلوتر و پيشرفته تر هستي.اگر من در كودكي به داستان دختر گل فروش و بينوايان فكر مي كردم ، تو به فكر ميمون هاي فضايي و شرك و رابين هود هستي. گلي دنياي كودكي تو خيلي متفاوت از دنياي نسل 57 است.باور كن نسل ما نسلي سوخته ست .نه كودكي كرديم نه نوجواني و نه جواني. نسل انقلاب دلخوش به تغييرات سياسي فضاي جامعه اش بود اما من دوست دارم تا جايي كه مي خواهي كودكي كني و من پابه پايت مي دوم ، بازي مي كنم و از ته دل شادي. چون از روزگار آموخته ام كه به شادي ها ناخ...
7 خرداد 1391