سید محمد سپهرسید محمد سپهر، تا این لحظه: 11 سال و 7 ماه و 18 روز سن داره
سپیده زهرا السادات سپیده زهرا السادات ، تا این لحظه: 5 سال و 5 ماه و 17 روز سن داره

تاج سر مامان

كوچه هاي شهر ما بوي شهادت مي دهد!

سلام عزيز دلم .ديروز روزه بودم بابا هم خبر داد كه جلسه دارن دير مي ياد بهترين بهونه بود كه با هم بريم خونه ماماني! نمي دونم انگار قسمت بود  وقتي رسيديم جلوي شهرك ديدم چقدر شلوغه گفتم نكنه تصادف شده خوب كه نگاه كردم ديدم تابوت شهيدي بر روي ماشينه! با خاله به سمت ماشين نه به سمت تابوت  شهيد رفتيم شنيده بودم كه قراره به مناسبت شهادت حضرت جواد (ع) پيكرهاي  29 شهيد گمنام دفاع مقدس در استان هاي تهران، ايلام، اصفهان، گلستان، كردستان، زنجان، سيستان و بلوچستان، خوزستان و چهارمحال و بختياري تشييع و خاكسپاري  بشه.اما اونقدر مشغول بودم كه متوجه نبودم امروز شب شهادت امام جواده. خود شهيد طلبيده بود. وقتي تابوت شهيد را ديدي اولش...
25 مهر 1391

جنگ يعني همين !

سلام عزيزم. ديشب شب بدي بود.دوبار چيزي را كه مي خوردم در گلويم پريد. يكبار به خاطر اينكه مشغول تماشاي پويا نمايي بودي و من مي خواستم كه كانال را عوض كنم (البته ذهنت را آماده كرده بودم) دوست داشتم با هم سريال دونگي را ببينيم ولي تو اصرار مي كردي كه پويا را ببيني .مي خواستم شهامت و جسارت را از پسر عاليجناب ياد بگيري ولي تو.... مشغول تخمه مغز كردن براي تو بودم  وتو از هول اينكه من كانال را عوض نكنم از بالاي مبل سر خوردي و افتادي زمين خدارحم كرد كه فقط جند قطره  خون از بيني ات اومد بيرون و گرنه من چه خاكي توي سرم مي ريختم. سوزش تخمه اي كه در گلويم پريده بود را فراموش كردم و سراسيمه  از روي زمين بلندت كردم و غرق بوسه! پيش...
23 مهر 1391

مامان اين پل كي درست مي شه.

سلام عزيز دل مامان . "اين پل كي درست مي شه" ؟! اين سوالي هست كه هر روز دوبار تكرار مي كني.موقع آمدن به سمت مهد و موقع برگشت به خانه عزيزم  مهندسان ايراني چند وقتي است كه روي پروژه پل طبقاتي صدر كار مي كنند.براي همين  هميشه با ترافيك روبرو هستيم.بهت حق مي دم كه از اين ترافيك روزانه خسته بشي ومتاسفم كه بايد با اين سن و سال اين مسير را با اين شرايط تحمل كني. هر چند كه واقعا خيلي از تك سر نشينان  اين ترافيك ها را به وجود مي آورند . گلم تو عاشق جرثقيل و تريلي و ماشين هاي بالا برنده هستي و اين ترافيك و ساخت پل بهترين بهونه است كه از پشت شيشه سرويس ، نظاره گرشون باشي . البته اغلب صبح ها خوابي و كمتر ترافيك را درك مي كني ولي ب...
19 مهر 1391

كادوهاي روز كودك

سلام عزيزم وقتي صبح ديروز بردمت مهد يه بنري را جلوي در ورودي گذاشته بودند كه عكس مقام معظم رهبري بود كه براي آرميتا  كتاب ورق مي زد.وقتي عكس را ديدي گفتي: مامان منو ببر پيش امام خميني.درحالي كه لباس هايت را عوض مي كردم گفتم: چند بار بگم  امام فوت كردن.با عصبانيت گفتي: بابا مي دونم مي گم منو ببرين پيش اين امام ! عزيزم ديروز كه  تورا از مهد گرفتم توي دستهات كادويي بود كه همكاران مهد زحمت كشيده بودند ، برات تهيه كرده بودند ، يه ماشين كنترلي. من هم به نوبه خودم سه جلد كتاب با عنوان : قصه بخوان و رنگ كن (1) و (2) و مجموعه 30 جلدي قصه هاي شيرين جهان را برايت تهيه كرده بودم.بابا هم برات يه شمشير خريده بود بدون نيزه ! آخه اين چن...
18 مهر 1391

روزت مبارك.

عزيز مادر سلام ، تقويم را كه ورق مي زني پر است از مناسبت هاي مختلف ويكي از آنها روز ها ، روز توست.عزيزم.يادگرفته ام همراه كودك درونم با كودكي تو انس بگيرم و از لحظه لحظه بودنش شاد باشم. عزيزم امروز روز توست روزي كه در مقدمه کنوانسيون حقوق کودک آمده است که: « کودک بايد در فضايي سرشار از خوشبختي ، محبت و تفاهم بزرگ شود ». اينكه آيا اهداف يونيسف به مرحله ي اجرا درآمده يا در حدّ حرف باقي مانده است؟آيا براي همه ي كودكان فضايي سرشار از خوشبختي و محبت و تفاهم  فراهم شده يا اين كه بسياري از كودكان زير فشار ظلم و تبعيض و فقر قرار دارند؟آيا همه ي بچه ها از تربيت صحيح برخوردارند؟آيا همه ي والدين صلاحيت پرورش دادن بچه هايشان را دا...
17 مهر 1391

كلاه قرمزي هم زن گرفت!

عزيزمامان سلام صبح كه داشتم به سمت مهد مي رفتيم  دائم همون سوال تكراري را تكرار كردي.همون سوالي كه بعد از ديدن فيلم كلاه قرمزي به ذهنت خطور كرد. عصر ديروزوقتي  باهم رفتيم سينما پرديس آزادي و فيلم كلاه قرمزي و بچه ننه را ديديم، پرسيدي مامان چرا پسر  عمه زا  آقاي دلقندي را نكشت؟ سوال عجيبي را پرسيده بودي.حتما آقاي دلقندي را يادت هست .همون كه آمدي محل كارو با يك فنجان چاي داغ ازت پذيرايي كرد . اودراين فيلم نقش افسر پادگان را بازي مي كرد و به حق بازي خوبي رااز خودش به نمايش گذاشت.امروز كه ازش پرسيدم چطور به عوامل فيلم معرفي شده برام گفت كه با هماهنگي دستيار برنامه آقاي مختاري به آقاي طهماسبي معرفي شده و بعد از بازي او از ...
12 مهر 1391

هفته دفاع هم گذشت!

سلام عزيز دل مامان خوبي؟گلم امسال نتونستي رژه نيروهاي مسلح را از نزديك ببيني ؟چون مسافرت بوديم.شايد وقتي يه كم بزرگتر شي بپرسي مامان هفته دفاع مقدس را براي چي گرامي مي دارند؟براي چي رژه برگزار مي شود ؟ مگه مي خوان چه چيزي را يادآوري كنند؟ عزيزم ، امروز برايت مي نويسم كه فردا وقتي به آن مراجعه كردي شايد كمي از سوالهايت را جواب يافته يابي. جرم ما اين بود  كه تصميم گرفته بوديم خودمان سرنوشت خودمان را بنويسيم .آنها كه دستشان از سفره چرب و چيلي مملكت ما كوتاه شده بود ديدند همه چيز دارد از دست مي رود .بايد كاري كرد.راحت ترين كار اين بود كه خودشان دور بنشيند و يك بيمار رواني را تشويق و تجيز كنند كه بيايد بخشي از خاك مارا بگيرد و مارا از كر...
11 مهر 1391

حسي قشنگ:

عزيزم ديروز كه از مهد تحويلت گرفتم گفتي: مامان اسم كلاس ما سخته ها.آخه چي ؟ فر؟ گفتم : فرزيا دوباره گفتي: آره همون كه گفتي چي؟گفتم فرزيا.گفتي: آره مامان سخته ديگه گل خوبه  اونم گل بنفشه با خاله نفيسه و حسيني. خوب متوجه منظورت شده بودم.دلت براي مربي هاي قديمي و كلاست تنگ شده بودومهمتر از اون دوستانت. عزيزم بازم خداراشكر كه اين چيزها فقط در حد يه دلتنگيه.زياد از كلاست صحبت نمي كني.يادمه پارسال درست يك ماه طول كشيد تا به كلاس جديد عادت كني.ولي گوش شيطان كر امسال فكر كنم بزرگتر  شدي و عاقلانه تر تصميم مي گيري. صبحي توي راه مهد گفتي: مامان اينا ما را نمي برن روي چمن بازي كنيم.گفتم باشه به خاله زماني مي گم .گفتي: همين الان گفتم بعل...
10 مهر 1391

عجب اعتماد به نفسي !

  عزيزم سلام مي دونم كه الان در خواب نازي. گلگم تو عاشق هواي پاك طبيعتي و از استشمام اون لذت مي بري. عاشق  دارو درخت و گلي وچقدر قشنگ وقتي ازت كاري را مي خوام انجام مي دي. وقتي حسابي خاك بازي كردي به قول خودت كمك كردي و شير بلال هارا چيدي .كمكم كردي و. خوشه هاي انگوري را كه من مي چيدم در سبد مي گذاشتي و باز با شور و شوقي خاص گردوها را جمع مي كردي. حسابي با  دستهايت پوستهاي سبز گردو را لمس كردي و يه دل سير گردوي تازه خوردي .دستهات حسابي سياه شده بود، شب هنگام وقتي زينب خانوم بهت گفت كه دستهات كثيفه غرغرات شروع شد كه دستهام كثيفه ولي من بهت گفتم: مامان دستات كثيف نيست  تو گردو خوردي . فرداي اون روز وقتي مربي ا...
9 مهر 1391

سواري بر فندق!

عزيزدلم سلام ماه پسرم همه بود و نبودم.مني كه دوست ندارم خاري به پات بره. چهارشنبه اي تا منو ديدي گفتي: مامان زود زنگ بزن كه  با بابا بريم اسب سواري منم توي سرويس به بابا زنگ زدم كه قبل از اينكه بريم خونه محمد سپهر اسب سواري كنه.بابا هم قبول كردبعد از تحمل كردن ترافيك به بابا رسيديم و با هم به سمت باشگاه سواركاري رفتيم. گلي اول اسبهارااز اصطبل ديدي به چند تايي هم دست زدي كه من گفتم مامان دست نزن در جوابم گفتي: مي خوام نازشون كنم.گفتم : قبول ولي به صورتت نزن. همين طوري كه سوار اسب بودي مربي ازت خواست اسب را تحويل بدي .ماهم اسب را داديم تا اينكه از بابا خواستم برات اسبي ديگه زين كنند كه خوشبختانه مديريت اونجا از همكلاسي هاي قديمي بابا ...
8 مهر 1391