سید محمد سپهرسید محمد سپهر، تا این لحظه: 11 سال و 7 ماه و 18 روز سن داره
سپیده زهرا السادات سپیده زهرا السادات ، تا این لحظه: 5 سال و 5 ماه و 17 روز سن داره

تاج سر مامان

ديشب من كه خوابيدم خواب ......

مي خواستم براي روز يكشنبه بيارمت برنامه "سلام كوچولو"چون شعر دويدم و دويدم به كربلا رسيدم را از حفظ بودي دوست داشتم اين شعر را بخوني تا توي ماه محرم صدات از برنامه "سلام كوچولو" پخش بشه.براي همين با گلريز هماهنك كردم كه اسمت را آفيش كنه. يكشنبه اي بعد از نماز اومدم دنبالت.وقتي به اتاقت رسيدم به مربي ات گفتم محمد سپهر را مي خوام ببرم گفت:خوب بود مي گفتي؟گفتم درروزنگارش  نوشتم گفت:بعد از خواب بچه ها معمولا دفترهارانگاه مي كنيم البته محمد سپهر مي گفت كه مي خواد بره راديو ولي به حرف بچه ها كه نمي شه توجه كرد؟ برام اين نكته خيلي جالب بودبا خنده گل پسري را كه چشمهاش داشت گرم مي شدرا تحويل گرفتم،زود لبسهات. عوض كردم .دم مهد مامان آتوسارادي...
30 آبان 1391

من خوابم مي اومد اما تو....

سلام عزيز دلم شنبه شب  هر كاري كردم بخوابي فايده اي نداشت .خسته بودي اما خوابت نمي اومد.گفتم بهتره  كتاب بخونم داستان(وقت خواب هاپو) را برات مي خواستم بخونم كنارت دراز كشيدم و شروع كردم به خوندن: شب بود هاپو شامش را خورده بود.محمد سپهر هم شامش را خورده.هاپو هم داشت با قطار ، آجره هاي چوبي و توپش بازي مي كرد.محمد سپهر هم كلي نقاشي كشيده.مادر به او نگاه كرد و گفت:وقت خواب است هاپو وقت خواب است محمد سپهر.. همين طوري كه داستان را برات  مي خوندم اسمت را هم چند بار صدا مي كردم  .از اين كار خيلي خوشت اومده بود، و با ذوق و شوق خاص ادامه داستان را گوش مي كردي.كه گفتي: مامان گشنمه.گفتم:چي دوست داري.اين طور مواقع مي خندي و مي گي...
28 آبان 1391

سلام بر محرم!

سلام بر طفل شير خوار  امام حسين(ع) حضرت علي اصغر ، سلام بر دودست بريده حضرت ابوالفضل(ع)، سلام بر غريبي سلام بر عطش وسلام عزيز دلم.محمدم ، اميدم ، همه دارو ندارم. صبح گفتي:بريم عاشورا دلم براي علي اصغر تنگ شده پس چرا نمي ياد.عزيزم منو ببخش كه تو دلت ني ني مي خواد! عزيزم توي مسجد بوديم كه ازت خواستم دستاتو بالا ببري و دعا كني كه من و تو و بابا بريم كربلا  .خيلي جدي گفتي:بابا نه !خودمون بريم كربلا مگه بابا رفت ماموريت مارابرد؟ اينم خودش يه نكته هست.ولي من كه دلم براي كربلا تنگ شده براي بقعه امام حسين (ع)  براي بين الحرمين براي........................................... صبح امروز سيد محمد سپهر و درب ورودي مسجد : ...
24 آبان 1391

عزيزم دلتنگي نكن ، بابا مي ياد!

سلام عزيز دلم صبح قشنگ باراني ات بخير.صبح با چتر حسابي زير باران حال كردي.وقتي توي ماشين بودي گفتي: مامان ديشب يه خواب خوب ديدم .در حالي كه روي گل ماهت را مي بوسيدم خواستم تا خوابت را تعريف كني.گفتي: خواب ديدم يه جايي رفته بودي ، بعد من و بابا با يه دسته گل اومديم دنبالت .بعد رفتيم اسباب بازي فروشي و يه اسباب بازي برام خريدي. قربون اون دل پاكت برم چون ديشب خواب بابا را ديدي و مهمتر از اون اسباب بازي خريدي اينقدر خوش اخلاقي و صبح خيلي راحت چشمهاتو بازكردي.توي مسير مهد زير درخت ها يه چند تايي ازت عكس انداختم.مهمتر از اون اين كه  روي برگهاي زرد و نارنجي راه رفتيم و يه چندتايي هم براي محل كارم برگ سرخ جمع كردم. ديروز كلي برگ سرخ و زرد و...
23 آبان 1391

محمد سپهر هم دلش ماموريت مي خواد!

سلام عزيز دلم خوبي؟خدا كنه دلتنگ نباشي.بابا صبح زود رفت ماموريت .فكر كنم ساعت 3 نصفه شب بود كه از خواب بيدارت كردم تا رفتن بابا را ببيني تا بعدا بهونه نگيري.بعد از يه مچ آبدار گرفتي خوابيدي.براي ساعت 6:10 دقيقه با وجودي كه لباس هايت را تنت كرده بودم ، بيدارت كردم تا به سرويس برسيم گريه كردي كه مامان بغلم كن.بارم خيلي زياد بود خواسته ات را اجابت نكردم .پسر خوبي بودي و با هم به سمت شهرك اومديم تا سوار سرويس بشيم.گلم توي مسير بود كه فيلت هوس هندوستان كردو با گريه گفتي:اين باباي بد منو ماموريت نبرد.بذار بابا بياد ماموريت نمي برمش. سيدم يه هفته بابا پيش ما نيست.  عزيزم بابا به خاطر غرور ملي و دفاع از آب و خاك رفته دوست دارم در نبود بابا بر...
20 آبان 1391

بهترين ژست

سلام عزيزدل مامان! غير از عكس هاي نوروزت تا به امروز فرصت نشده كه ببرمت آتليه و عكس خوبي ازت بندازم.براي همين  عكسي كه گوشه وبت جاخوش كرده را در مسابقه شركت مي دم.چون به نظرم بهترين ژست را گرفتي و با اعماق وجودت لبخند مي زني. بهترين ژست! عزيزم يادم رفته بود بگم كه عكست را در كدام مسابقه گذاشتم مسابقه وبلاك كودك من اين هم لينك مسابقه: مسابقه شماره 5:بهترين ژست عكس شما شماره 25 است. ...
17 آبان 1391

جشن سيدي در مهدكودك!

سلام عزيزدلم.سلام گلم امروز روز خوبي براي تو رقم خورد.روزي شيرين و به ياد ماندني! با تعامل خوبي كه بابا با من داشت ومنو كمك كرد ، تلاش همكار عزيزم خانم عظيمي و مربي مهربونت خانم زماني  تونستم يه جشن قشنگ سيدي برات بگيرم. آخه چون بچه فرورديني هيچ وقت نمي تونم برات توي مهد جشن تولد بگيرم و عيد غدير و جشن سيدي بهترين بهونه براي گرفتن يه جشن بود. جشني پر از بادكنك هاي سفيد، كيك هواپيمايي كه خودت سفارش داده بودي و كادوهايي كه به بچه ها دادي ! به قول خانم زماني مربي ات  بچه ها زياد معني" غدير و سيدي" را متوجه نمي شن ولي با اين كار توي ذهنشون نقش مي بنده كه چه اعياد بزرگي را دارن. برات به حروف ابجد نام متبرك حضرت علي(ع)" 110" &n...
10 آبان 1391

هديه هاي سيد كوچولو!

سلام عزيزدلم. يه سلام يواش چون مي دونم توي مهدتون همه خوابن و تواز همه خوش خوابتر. گلم كم كم داريم به يه جشن بزرگ مي رسيم .جشن عيد غدير جشن بزرگي و سروري جشني كه  جدتون حضرت علي (ع) را به امامت و جانشيني بعد از خودشون انتخاب ميكنن. گلم مثل هرسال بابا تصميم گرفته كه با كادوهاي قشنگ دوستان مهدتون را خوشحال و شاد كنه براي همين عصرديروز چون هوا باراني نبود باهم به سمت بازار بزرگ رفتيم.قبل از هرچيز به خاطر شادي دل شما يه كالسكه سواري درست و حسابي كرديم .دودور مسير را بالا و پائين شديم.به قول بابا حق داشتند خان هاي قديم به اين كالسكه تكيه كنند و كمي بزرگي نشون بدن.حس قشنگيه ناخودآگاه به ياد موسيقي هاي  متن "سلطان صاحب قران "يكي از&...
8 آبان 1391

عكس محمد سپهر در خبرگزاري ايسنا :

سلام عزيز دل مامان  ، مي دونم كه منتظري تا بابا بيادمهد  دنبالت و باهم برين استخر.خداكنه بابا زود كاراشو انجام بده و به قولش عمل كنه. عزيزم چند وقت پيش خانم شهبازي خبرنگار سرويس راديو و تلويزيون ازم خواست به خاطر گفتگويي كه با خانم عذرا وكيلي گوينده و تهيه كننده پيشكسوت برنامه" سلام كوچولو" داشته براش چندتا عكس جديد بفرستم.منم در آن شرايط فقط مي تونستم از عكس هاي داخل فلشم استفاده كنم.به قول آقاي محسن محمدي خبرنگار روزنامه جهان اقتصاد "خبر نداشتیم مامان های مهربان بچه های لوس و البته دوست داشتنی امروزی این قدر رابطه و آشنا دارند... ای کاش ما هم مامان صدا و سیمایی داشتیم... ای کاش!!!!!!!!" آره عزيزم منم از آب گل آلود ماهي گرفتم ...
3 آبان 1391

عكس وكار دستي محمد سپهر در كيهان بچه ها

سلام عزيز دل مامان  ، صبح روز باراني ات بخير.چون ديشب خونه ماماني بوديم صبح با هم به سمت مهد اومديم و تو تونستي يه كم زير باران صبحگاهي راه بري. عزيزم روز جشن كودك وقتي  خانوم كاوه عزيز  به محل كارم اومده بود، چند تا از عكس ها يت را روي سي دي ريختم و به همراه چند تا از نقاشي هايت  به ايشان دادم تا در مجله چاپ كند. صبح امروز وقتي از كنار دكه روزنامه فروشي رد شديم يادم اومد كه قراره عكس خوشگلت در مجله چاپ بشه براي همين  يه كيهان بچه ها خريدم ووقتي ديدم بعله عكست و كاردستي ات  چاپ شده يه مجله ديگه هم خريدم تا در مهد به مربي و دوستانت نشون بدي   و داستان هايشان را بخوني.اميدوارم بهت خوش بگذره. راست...
2 آبان 1391