سید محمد سپهرسید محمد سپهر، تا این لحظه: 11 سال و 7 ماه و 18 روز سن داره
سپیده زهرا السادات سپیده زهرا السادات ، تا این لحظه: 5 سال و 5 ماه و 17 روز سن داره

تاج سر مامان

يا تو خوش شانسي يا من!

سلام عزيز دلم .سلام گلبوته من. ببخش كه صبح بغلت نگرفتم تا بيشتر بخوابي ، آخه گل گلي مامان  دم ورودي مهد خيلي سردبود دوست نداشتم سرما بخوري! عزيزم ببخش كه عصر ديروز با هم رفتيم تا برات كفش و شلوار گرم بخرم وديشب نتونستي نه كارتون ببيني نه اينكه زود بخوابي براي همين صبح خوابت مي اومد.مامان منو ببخش كه به خاطر كارم اذيت مي شي.عزيزم باوركن دوستت دارم ديگه نگو مامان منو دوست نداري خيلي بهم مي ريزم.حاضرم  هر حرفي را بشنوم الا اين حرف! مامان دوستت دارم ....دوستت دارم و حاضرم برات روزي هزار بار بميرم ...مامان من به خاطر تو نخواستم اونجا توي سرما بمونيم ....عزيزم منو ببخش! گلي بازم عكس هاي خوشگلت توي چند تا خبرگزاري كارشده، اخماتوبازكن ...
28 آذر 1391

مباركت باشه !

عزيزم،  دلم،  نازم   همه بود و نبودم تعطيلات  بهترين بهونه بود كه به قولي كه من و بابا  بهت داديم عمل كنيم. گلي مباركت باشه دوچرخه! البته هنوز هم به فكر اسكوترت هستي و مي گي مامان يعني اگه بري كربلا دوباره برام مي خري ومن با خنده مي بوسمت . مادر ساعت 9:15صبح ...
21 آذر 1391

ترس در فضاي سايبري تا هديه از خانم وكيلي !

سلام عزيز دل مامان يه چند وقتي يه كه دستم  به نوشتن نمي ره نه اينكه مطلبي  براي گفتن نداشته باشم نه گلم لزومي نمي بينم توي اين فضاي بي رحم كه در دست دشمن مديريت مي شه حرف بزنم و از قشنگترين لحظات قشنگ زندگيت صحبت كنم. گلي خيلي دلم براي دوستان اينجا تنگ شده ، خيلي روي خودم فشار آوردم كه ادامه ندم ولي مي بيني كه نشد...... عزيزم اينترنت در دست دشمنه ومن دوست ندارم آينده تو سوخته بشه ، دوست ندارم او از گذشته و آرزوهات بدونه كه به وقتش ازش سوء استفاده كنه....اين هايي كه گفتم ماحصل صحبت هاي دكتر عباسي در همايش فضاي سايبري بود، و از آن روز بود كه تصميم گرفتم نيام و نگم ولي.... عزيزم چند وقتي يه كه  براي ضبط برنامه " سلام كوچولو...
20 آذر 1391

سید مامان در ایسنا

سلام عزیز دلم دیروز که داشتم خبرهای حوزه رسانه را جستجو می کردم متوجه شدم که بازم عکس خوشگلت در خبرگزاری ایسنا کار شده. منظورم همين عكسه: ماجرا از این قرار بوده مثل اینکه خانم اناری خبرنگار خبرگزاری ایسنا با خانم وکیلی مصاحبه ای را انجام داده بود که برای عکس خبری نیز از عکسی استفاده می کنه که شما در بغل ایشون جا گرفتین و از ته دل می خندین.عزیز مامان همبیشه شاد باشی و خوشحال! اين هم لينك خبر در خبرگزاري ايسنا برات مي ذارم به يادگاري: عذرا وکیلی، پیشکسوت رادیو: تبصره: خیلی دلم  برای نشست های خبری تنگ شده چند سال پیش که منم در نقش خبرنگاری ظاهر می شدم  با ذوق وشوق خاصی توی نشست ها حضور پیدا می کردم  دیروز هفتم...
8 آذر 1391

از برف بازی سید در تاسوعای حسینی تا دزدیده شدن اسکوتر

عزیز دلم همه مشغول آماده کردن وسیله پذیرایی از عزادارن حسینی بودند ما هم تازه رسیده بودیم ، وقتی چشمت به برف افتاد از خوشحالی داشتی بال در می آوردی آنقدر بازی کردی که همه  لباسهایت را با خاک و گل یکی کرده بودی. هر چی گفتم الان دسته زنجیر زنی می رسه فایده ای نداشت ، تا اینکه عزاداران به سمت تکیه آمدند و تو هم مشغول زدن سنج شدی . البته به تکیه تیدجان  هم رفتیم که تعزیه را ببینی.برات جالب بود که ماجرای کربلا را باز هم بشنوی و ببینی.چقدر برای علی اکبر حسین ناراحت شدی که شهید شد .در حین تعزیه  هم بی وقفه سوال می پرسیدی که چرا دشمن این کارا را می کنه؟چرا علی اکبر شهید می شه؟چرا دشمن آب را به روی یاران امام حسین می بنده و چرا علی ا...
8 آذر 1391

مسابقه كودكان و محرم 91:

سلام عزيز دلم  امسال كمتر ازت عكس انداختم چون دوست داشتم بيشتر به مفهوم عاشورا بپردازم تا به تصوير آن ! براي همين اين عكس را برات مي ذارم.مراسم عزاداري روز عاشورا  در شاهزاده احمد خوانسار! سيد محمد سپهر در هيات حسيني ! سيد محمد سپهر بعد از مراسم عزاداري سالار شهيدان ! اينم لينك مسابقه كه مربوط به دنياي نفيس است. http://2nyaienafis.niniweblog.com/post1412.php كد سيد محمد سپهر جان 51 است. ...
6 آذر 1391

بابا آمد.....

بابا آمد. ديشب در سرما بابا آمد. بابا با يك سبد زعفران و يك هواپيماي بزرگ براي گل پسر آمد . بعله اين خبر آنقدر خوشايند بود كه محمد سپهر وقتي گل روي بابا را ديد كلي از خوشحالي گريه كرد!معلوم بود كه خيلي دل گل پسري براي بابا تنگ شده بود. عزيزم بابا برات يه هواپيماي  بزرگ خريده بود و چون از مناطق اطراف بيرجند گذر كرده بود برامون گل زعفران آورده بودفكر كنم تا پاسي از شب بيدار بوديم تا زعفران هارا پر كنيم مابقيش هم موند كه ماماني امروز زحمتش را بكشد. صبح با هم زيارت عاشورا رفتيم ، لباس مشكي تنت كرده بودم و مزين شده بودي به يك پرچم ، پرچم" يا ابوالفضل" چند بار اونو بوسيده بودي و گفته بودي كه دلت براي علي اصغر مي سوزه.ديروز هم خاله...
1 آذر 1391
1