سید محمد سپهرسید محمد سپهر، تا این لحظه: 11 سال و 7 ماه و 18 روز سن داره
سپیده زهرا السادات سپیده زهرا السادات ، تا این لحظه: 5 سال و 5 ماه و 17 روز سن داره

تاج سر مامان

محمد سپهر در باغ پرندگان لويزان!

چند وقتي بود كه  مي خواستيم ببريمت باغ پرندگان ولي فرصت نمي شد، جمعه بهترين بهونه بود كه بعد از خوردن صبحانه راهي بشيم. گفتم ماماني بلند شو گفتي:يه كم پويا نمايي ببينم بعد . يه كم پويا نمايي شما شد ساعت 11 صبح .بازور راهيت كردم...در حاليكه تلويزيون را خاموش مي كردم گفتي: مامان مگه تو آن شرلي را دوست نداشتي.گفتم :چرا عزيزم ولي الان بايد بريم دير مي شه ها..... باغ پرندگان درست روبروي خونمونه..براي همين  فقط چند تا كيك ، يه آب ميوه ، آب و مقداري بادام زميني برداشتم ......سمت چپ  پاركينك  با ون بازديد كنندگان را به سمت درب اصلي باغ مي بردند. جالب بود در محوطه اي كه 5 برابر باغ پرندگان اصفهان بود ، مجموعه اي اززيباترين پ...
29 ارديبهشت 1392

محمد سپهر در اتاق مديريت راديو ايران!

ميهمان هاي اين هفته برنامه "سلام كوچولو" خردسالان  شيرخوارگاه  شهيد تركماني بودند.  شب قبل به محمد سپهر گفته بودم كه حسابي حواسشو جمع كنه و به بچه ها محبت كنه و با اونا دوست باشه .وقتي سيد كوچولو را به استوديو بردم..خوشبختانه روي خوش نشون داد و با خيلي هاشون دوست شد تا جايي كه وقتي اونا مي رفتن، .مي خواست باهاشون بره. من كه حسابي از پا افتاده بودم چون غير از شما بايد به 12 كودك ديگه هم مي رسيدم...تشنه نباشن..خسته نباشن..گرسنه نباشن...وقتي برات گفتم كه بيشتر اينها پدر و مادر ندارن..خيلي نارحت شدي تا جايي كه چشمهات پر اشك شد و گفتي:" مامان اينا گناه دارن"!  وقتي اشك هاتو  ديدم ديگه جرات نكردم بگم كه خيلي هاشون هم د...
25 ارديبهشت 1392

محمد سپهر كتاب باران مي شود!

ما هم به نمايشگاه كتاب رفتيم و گل پسري مثل هميشه خودش كتاب هاشو انتخاب كرد، از فرهنگ تصويري  دانياسور ها براي كودكان گرفته تا 21 قصه  از جادوگرها ، ارواح و هيولاها، كتاب هاي بر چسب(هر كسي كار خودش بارخودش ، مي مي ني كجاست؟) نشر فندق و كتاب آموزش الفباي فارسي.(اندازه قد و نيم قدها و خمير بازي آريا را خودم برات  خريدم چون خمير بازيت  تمام شده بود و اون اندازه گيري جالب بود  ، كنار ديوار اتاقت نصب كردم تا خودت اندازه ات را بخوني و متوجه رشدت بشي)! البته براي ناهار الويه درست كرده بودم و با خودمون  به نمايشگاه برديم .وقتي در محوطه باز ناهار خورديم و كمي استراحت كرديم شيرجه زدي به سمت كتابها توي مسير راه كلي هم باز...
24 ارديبهشت 1392

اولين تشويق تاج سر توسط معاونت صدا!

عسل دلم سلام ، خوبي امروز مي خوام از اولين تشويقت توسط معاونت صدا صحبت كنم. مامانت بله خودم را مي گم به عنوان بانوي نمونه معاونت انتخاب شده بود.براي همين مي خواستن توي جشني كه روز چهارشنبه 18 ارديبهشت برگزار مي شه تشويقمون كنن. يادته قبلا در جشنواره "طنز و تبسم"كه برده بودمت خيلي گريه كردي كه چرا به من جايزه ندادن! آخه گلي  من كه مقاله ننوشته بودم.براي همين بهترين بهونه بود كه اسمتو آفيش كنم و تو هم بيايي و خوشحال بشي. وقتي به مربي ات گفتم ساعت 13 مي يام دنبال گل پسري گفتي: مامان براي خاله تعريف كن كه مي خوام بيام تشويقت كنم.قربونت برم كه واقعا منو دوست داشتي تشويق كني. راس ساعت 13 اومدم دنبالت ، بعد از ديدت كارتون بره ناقلا رفتيم س...
23 ارديبهشت 1392

رجب آمد

فصل عبادت و نوشيدن از نهر گواراي رجب مبارك باد عسل دلم سلام ، اين روزها و شبها روزهاي و شبهاي خوبيه چون ماه مبارك رجب اومده ، ماه خدا، ماه نيايش ! امام محمد باقر (ع) امام پنجم ما فرمودند: اگر مومني را دوست داريد ، آمدن ماه رجب را به او مژده دهيد! اميدوارم ما هم خانواده خوبي باشيم و  از كارهاي خوب استقبال كنيم......الهي آمين تاج سر پيشاپيش اين روزهاي فرخنده و اعياد مبارك! مادر ساعت 9:11صبح ...
23 ارديبهشت 1392

هديه تاج سر و روز مادر!

دستم به دامانت مادر پسرم: بشارت  است  بر اهل  زمین که سیب سرخ بهشت، جوانه زده است! نام تو، ریشه شر را خشکاند و آتش دوزخ را سر کرد بر پیروان طریقه رستگاری. خانه وحی، با درخشش نام تو، روشن‏تر شد، تا نشانه‏ای باشد بر حرمت زن، تا دیگر رنگ چهره‏ها با شنیدن صدای تولد دختران، کبود نشود؛ تا دیگر سنت‏های جاهلانه میان دختر و پسر، خطی نکشد ...... پسرم امروز روز ميلاد دخت نبي است ، روز مادرتون مبارك...... گل پسري ديروز منو حسابي شگفت زده كرد نه به خاطر انگشتري ! نه ، وقتي از مهد تحويلش گرفتم گفت:مامان شما يه هديه دارين، در كيف را كه باز كردم پاكت قشنگي به رنگ زرد و نارنجي بود با پروانه هاي قشنگ...توي پاكت ...
11 ارديبهشت 1392

تاج سر و مسابقه راديويي!

از دست نديد: صداي سيد محمد سپهر را همين  جمعه در مسابقه "چهارفصل"بشنويد! از مسابقه راديويي تا دايي قلابي! چند وقتي يه كه براي وب مطلب ننوشتم براي همين موندم كه از جملات بالا كدامش را به عنوان تير انتخاب كنم.به خوبي خودتون ببخشين و بخونين. قبل از هرچيز بدون هيچ مقدمه: تولد حضرت زهرا(س) روززن، روز مادر برهمگان مبارك... بريم سر صحبتهاي خودمون:  سلام عسل دلم خوبي ، صبح خوب سرسره بازي كردي! از امروز به هم قول داديم قبل از مهد چنددوري هم سرسره بازي كني، باشه به يه شرط اينكه شب زود بخوابي تا صبح مجبور نباشم دوباره بغلت كنم و مابقي خوابت را به جا بياري ! يكشنبه هفته پيش بعد از ضبط برنامه "سلام كوچولو" همكارم گلكار ...
10 ارديبهشت 1392

آستان قدس رضوي بايد جواب بده!

برات گفتم وقتي كه از كربلا برگشتيم ...چون توي مرز مهران بابا متوجه شد(پسر عموش) كه شما اونو   آقا جون صدا مي كردين  فوت كردن،   سريع خودمان را به مشهد برسونيم كه بتونيم در مراسم سوم حضور داشته باشيم ...ديگه برامون فرق نمي كرد كه چه بليطي را تهيه كنيم  داداش لطف كرد و براي ساعت 8 شب  بليط ماشين گرفت.فرصت داشتم كه حمامت كنم و لباس هامون را زود بشورم و خشك كنم و وسايل را در چمدان بذارم و حركت كنيم.درست ساعت 8صبح به مشهد رسيديم ...دوست نداشتم بدون زيارت و رساندن سلام امام موسي كاظم به روستاي پدري بريم....بدو بدو به سمت حرم روانه شدم البته بدون شما !خيلي خسته بودي گل پسري ...گفتي خونه عمه مي مونم..من و بابا را...
9 ارديبهشت 1392

چقدر دلم مي خواست مرد باشم!

وقتي يه جوجه آخوند كسي كه درست همسن و سالم بود تونست سر 60 نفر را شيره بماله ! پول گزافي  بگيره و يه ذره خدمات نده... چقدر دلم مي خواست مرد باشم و بهش بگم تو آخوند نيستي تودزدي در لباس روحانيت! وقتي كه قرار بود ،  لحظه تحويل سال در حرم امام حسين (ع) باشيم ولي خلف وعده كرد، ماراچرخوند و چرخوند ...تا نصفه راه كربلا برد....بعد دوباره مارا به سمت نجف راهي كرد به اين بهانه كه مي خواد بهترين هتل را برامون توي كربلا بگيره...دلم مي خواست مرد باشم چشم به چشمش گره بزنم و بگم  خيلي پستي! حرم معشوق! وقتي توي مسير نه خودش از امامان صحبت كرد...نه مداحي داشت كه مارا به فيض برسونه ...وقتي براي پيرمرد پير زن هاي كاروان ، گاري جور ن...
8 ارديبهشت 1392

دلم غذاي حضرتي مي خواست !

مي خواستم قسمت دوم سفرنامه كربلا را بذارم كه پيغامي  از عموروحاني به وبم رسيد بدين منظور: "سلام. الان کربلا هستم و دعا گوی شما که دارم نظر میگذارم براتون . موفق باشید" دلم هري ريخت ...خدايا دلم هنوز بين الحرمين مونده...ومن چقدر محتاج به دعايم..... واما ادامه ماجرا: متوجه شدم كه در حرم حضرت ابوالفضل (ع) غذاي حضرتي مي دن....تصميم گرفتيم كه براي آخرين روز حتما اين غذارا تهيه كنيم . بعد از نماز صبح ،  به گوشه سمت راست صحن رفتيم و ما هم در نوبت ايستاديم ..اما خادمي ، كسي نيومد كه اعلام كنه چه ساعتي پاسپوت ها را مي بينين...بعد از يك ساعت گفتم نكنه خبري از غذا نباشه ....بهتره از كسي بپرسيم ..اما كسي جواب نمي داد حتي خادم هاي...
7 ارديبهشت 1392