سید محمد سپهرسید محمد سپهر، تا این لحظه: 11 سال و 7 ماه و 18 روز سن داره
سپیده زهرا السادات سپیده زهرا السادات ، تا این لحظه: 5 سال و 5 ماه و 17 روز سن داره

تاج سر مامان

هديه هاي سيد كوچولو!

سلام عزيزدلم.سلام شكوفه نازم...صبحي چقدر مي گفتي: مامان سردمه ..يخ كردم......الهي دورت بگردم كه حسابي دلت هوس برف بازي كرده واين بهترين بهونه براي اون آرزوي قشنگه! گلم كم كم داريم به يه جشن بزرگ مي رسيم .جشن عيد غدير جشن بزرگي و سروري جشني كه  جدتون حضرت علي (ع) را به امامت و جانشيني بعد از خودشون انتخاب ميكنن. گلم مثل هرسال بابا تصميم گرفت  كه با كادوهاي قشنگ دوستان مهدتون را خوشحال و شاد كنه براي همين پنج شنبه هفته پيش سري به بازار زديم..البته چون مامان بزرگ فاطمه را خونه بچه خواهرشون گذاشته بوديم نشد كه بريم بازار بزرگ ولي به عبدل آباد نزديك بود. گلم  دوست داشتم دستكش بخرم اما هرچي كه مي ديدم روش طرح چاپ كرده بودند..ت...
30 مهر 1392

محمد سپهر و عمو قناد:

سلام عزيز دل مامان ،مادر بزرگ و عمه نرگس شب دوشنبه  ميهمون خونمون شده بودند.بابا تصميم گرفته بود كه همگي عصر سه شنبه به سمت قم حركت كنيم..فكر كنم دعاي عرفه را توي راه با راديوي ماشين گوش كردم..همين كه رسيديم عوامل برنامه "جمعه به جمعه خونه به خونه "تماس گرفتند و گفتند براي روز جمعه ساعت 10 صبح مي تونيم توي آرژانتين شبكه دو باشيم. شب و زوزهاي پر خير و بركتي بود چون چند بار زيارت حضرت معصومه (س) رفتيم و راهي جمكران هم شده بوديم.....وقتي مامان بزرگ را شاه عبدالعظيم هم برديم فكر كنم ساعت 12 شب با اونا خداحافظي كرديم .در ست صبح جمعه ساعت 8صبح حمامت كردم....و با عجله خودمان را آماده كرديم كه سر ضبط بريم.....خداراشكر خبري از ترافيك نبود ...
27 مهر 1392

خير مقدم محمد سپهردر روز جهاني كودك :

سلام گلبوته مامان  اين پست را بايد زودتر مي ذاشتم اما به خاطر  كسالت عجيب و غريبي كه پيدا كرده بودم نشد. دوشنبه اي مربي ات خاله ليلا با موبايلم تماس گرفته بود كه محمد سپهر را براي خير مقدم انتخاب كردند.تاكيد كرد كه براش لباس محلي تهيه كنم و جمله اي كه در روزنگارش نوشته را باهاش تمرين كنم. يه لباس عرب از كربلا برات خريده بودم...حوصله خيابان گردي نداشتم براي تهيه لباس..اونقدر مريض احوال بودم كه نگو.....از قضا عمويت هم آمده بود....حال نداشتم حمامت كنم...تو هم با بابا حمام برو نبودي..فقط با ليف و صابون افتادم به جون پاها و دستهايت..خداراشكر تميز بودي ولي من دوست داشتم صورتت از تميزي برق بزنه....چند باري متن را تكرار كرديم:"از طرف ه...
20 مهر 1392

روز جهاني كودك در استوديوي "سلام كوچولو"!

سلام عزيزم يكشنبه اي دوستان واحد مركزي خبر را دعوت كرده بودم كه از پشت صحنه برنامه "سلام كوچولو"به مناسبت روز جهاني كودك گزارش خبري تهيه كنند. وقتي اومدم مهد دنبالت و گفتم كه قراره استوديو را پر از بادكنك كنيم كلي خوشحال شدي.فكر كنم ما زودتر از همه رسيده بوديم به بچه ها كمك كردم و بادكنك ها را باد كرديم و بعد از آمدن دوستان خبرنگار، كار اجراي خانم وكيلي و بچه ها شروع شد... ميهمان اين دفعه "سلام كوچولو"بانوي قصه گو يا همان "عمه نشيبا" بود .خيلي خوشحال شدي كه عمه را دوباره از نزديك ديدي رفتي كنار صندلي عمه نشستي وقرار شد با هم متن هايي را اجرا كنين.سپهر راد و امير حسين و فاطمه هم آمدند.....كار گزارش خبري خيلي طول كشيد تا جايي كه سا...
16 مهر 1392

محمد سپهر و عشق بيسيم :

سلام عسلم از وقتي كه با بابا رفتي رژه و چشمت بيسيم را ديد ، يه دل نه صد دل يه پا بيسيمچي شدي واجازه ندادي كه بابا بيسيم را پس بده......دستت مي گرفتي و با فرماندهان خيالي توي ذهنت صحبت مي كردي.دستور مي دادي هواپيماي جنگي حركت كنه..تانك شليك كنه و بلاخره خونه را پادگان كرده بودي... نا گفته نمونه چفيه اي كه خانوم محمدي توي زيارت عاشورا به من داده بود كه بهت بدم را دور گردنت مي نداختي و افه اي مي آمدي كه نگو...... بيسيمچي مامان:  مادر ساعت :08:44 صبح ...
8 مهر 1392

عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد

سلام عزيزم...سلام گل بوته..امروز قراره شما را ببرن بازيد از سازمان آتش نشاني ..اميدوارم خوش بگذره از بس فكر كردم و به نتيجه نرسيدم خسته شدم.. موقع نماز ظهر يهو دلم قرص شد و اين جمله از ذهنم خطور كرد: " عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد "..درسته مامان جون كلاستون كوچيكه..درسته عزيزم مجبوري توي همون كلاس پارسال باشي و با خاطرات گذشته ات سير كني.....ولي ..شايد اين خيري باشه كه من و تو ازش غافليم. درسته كه خيلي ها را گلچين كردن و بهترين مربي و بهترين كلاس را بهشون دادن...اما مادر من........من دوست دارم تورا مرد بار بيارم...تو اگه قراره به اين جامعه خدمت كني بايد بينشون زندگي كني.....خيلي از بچه هاي اون كلاس را از نزديك مي شناسم..آداب معاشرت خاصي...
7 مهر 1392

رفتم توي فكر......

سلام عزيزم ، گل پسر مامان ، ديروز كه از مهد تحويلت گرفتم..حسابي زير چشمات كبود بود.....وقتي ازت پرسيدم گريه كردي:گفتي:آره گريه كردم..گفتم مربي ات هم متوجه شد گفتي : نه گفتم چه جوري متوجه نشد گفتي:آخه رفتم زير پتو گريه كردم تا اون نفهمه..گفتم براي چي حالا گريه كردي ؟گفتي: مامان خانوم زماني دروغ گفته بود..مگه نگفته بود وقتي مي رين پيش دبستاني ، كلاساتون عوض مي شه ، مربي هاتون عوض مي شن..پس چرا من بازم توي همون كلاس پارسالم موندم......الهي بميرم براي اون دل كوچيكت..بغلت كردم..لباتو روي لبام گذاشتم و برات توضيح دادم كه بزرگ شدي مربيات عوض شدن..اما از همين كلاس براي پيش دبستاني استفاده مي كنن..چون حتما جاي ديگه اي نبوده... ديدم دوباره رفتي توي ...
2 مهر 1392

محمد سپهر و اولين روز پيش دبستاني

 سلام عزيز دلم....سلام گل پسرم.....خوشگل پسرم.....ماه پسرم.....صبحي لباس فرمت را تنت كردم و از زير آب و قرآن ردت كردم...البته چند دقيقه قبلش از ماماني خواستم كه از پشت تلفن برات دعا كنه و آيت الكرسي بخونه ... صبح بابا مارا رسوند مهد ..البته چون مهد شما كلاس پيش دبستاني داره خواستم كه فعلا امسال هم همين جا باشين.....ديشب تا كي بيدار بودم تا پايين شلوارت را پس دوزي كنم وروي تك تك وسايلت اسمتو بنويسم و بر چسب بزنم. عزيز دلم چقدر لباس فرم بهت مي ياد...ماشاء‌الله ..لاحول ولا قوه الي بالله دوستان قديمي ت را مي ديدي عكس مي نداختي بماند كه كيميا و فاطمه را بوس كردي اونو هم از گردنت آويزان شده بودن و بوسه بارانت كرده بودن. ايست...
1 مهر 1392

محمد سپهر و هفته دفاع مقدس

شهدا از دست نمی روند، به دست می آیند . شهید سید مرتضی آوینی دنیا مشتش را باز کرد .   شهدا "گل" بودند و ما "پوچ ".   خدا آنها را برد و زمان ما را ... هنوز داغ از دست دادن اولين فرزندش را فراموش نكرده بود كه مجبور شد دومين و آخرينِ فرزندانش را با سربند سبز راهي جبهه كند تا به كُندباوران غرب بفهماند كه «ما از سوختن نمي‌ترسيم. پروانه‌هاي عاشق نوريم و هر جا كه نور ولايت است، گرد آن حلقه مي‌زنيم. پيام ما استقامت است و اين نوري است كه فراتر از زمان و مكان و خزائن معنوي «فَاسْتَقِم كَما اُمِرتَ و مَنْ تابَ مَعَك» بر ما تابيده است و اين چنين آينده از آنِ ماست. «وَ العاقبةُ لل...
31 شهريور 1392
1