سید محمد سپهرسید محمد سپهر، تا این لحظه: 11 سال و 7 ماه و 18 روز سن داره
سپیده زهرا السادات سپیده زهرا السادات ، تا این لحظه: 5 سال و 5 ماه و 17 روز سن داره

تاج سر مامان

حسي قشنگ:

عزيزم ديروز كه از مهد تحويلت گرفتم گفتي: مامان اسم كلاس ما سخته ها.آخه چي ؟ فر؟ گفتم : فرزيا دوباره گفتي: آره همون كه گفتي چي؟گفتم فرزيا.گفتي: آره مامان سخته ديگه گل خوبه  اونم گل بنفشه با خاله نفيسه و حسيني. خوب متوجه منظورت شده بودم.دلت براي مربي هاي قديمي و كلاست تنگ شده بودومهمتر از اون دوستانت. عزيزم بازم خداراشكر كه اين چيزها فقط در حد يه دلتنگيه.زياد از كلاست صحبت نمي كني.يادمه پارسال درست يك ماه طول كشيد تا به كلاس جديد عادت كني.ولي گوش شيطان كر امسال فكر كنم بزرگتر  شدي و عاقلانه تر تصميم مي گيري. صبحي توي راه مهد گفتي: مامان اينا ما را نمي برن روي چمن بازي كنيم.گفتم باشه به خاله زماني مي گم .گفتي: همين الان گفتم بعل...
10 مهر 1391

محمد سپهر و جشنواره ورزشي نياوران.

سلام عزيز مامان مي دونم خيلي خسته اي اما چون دوست نداري صبح ها خواب  تحويلت بدم. وقتي رسيديم مهد چشمهاي قشنگت را باز كردي لبهاي گرمت را روي لبهام گذاشتي و يه بوس آبدار گرفتي و گفتي : مامان دوست دارم. آخه ديشب ساعت 12 شب بردمت حمام چون روز پركاري را داشتي.توي خود مهد كلاس شن بازي رفته بودي و ساعت 4 من اومده بودم دنبالت و با هم رفتيم پارك نياوران.آخه يه چند روزي يه كه جشنواره فرهنگي ورزشي شعبانيه به همت شهرداري منطقه 1 در پارك نياوران برگزار شده و مردم مي تونند از امكانات تمام غرفه ها به طور رايگان استفاده كنند. اولين باري كه با بابا و ماماني پارك رفتيم همين پنج شنبه بود كه چون موبايلم شارژ نداشت نتونستم عكس بندازم.دومين بار شنبه بود ...
6 تير 1391

حس قشنگ بازي

كم كم داره بهار تموم مي شه و دختر تابستون با گيسوان بلند سبزه ها كه گردنبندي از گلهاي رز بر گردن  داره   از راه مي رسه .اما من به رسم همون بچگي باز هم به شكوفه هاي بهار نارنج سلام مي كنم و شكوفه هاي سيب كه عطرشان هوش را از سر هر عاقلي مي برد. پسرم محمد سپهر ، پسرم سيدكوچك ،  روزها مي گذرد و من شاهد بزرگ شدنت هستم و غرور و شور و شعف بچگي! از خدا مي خواهم كه هميشه خوب باشي و خوش . خاك بازي: در ادامه دو عكس ديگر را ببينيد:       چه كيفي داره... شادي .. هيجان... فقط كافيه تاج سر خاكي ، زميني ببينه در يك چشم به هم زدن بيل و بيلچه را آماده مي كنه و بعد...... ...
24 خرداد 1391

محمد سپهر صاحب خانه می شود!

سلام گل گلی مامان .پنج شنبه ای بعد از اینکه ما از شنا برگشتیم  بهونه کرده بودی  چون پسر خوبی بودی و صبوری کرده تا ما از شنا برگشتیم ،  بابا حتما برات هواپیما بخره. با با داشت حاضر می شد که با هم به فروشگاه برین که به ذهنم خطور کرد از قبل چند  تا کارت خرید کتاب  دارم. بعد از خوردن چای . با بابا رفتیم میدان ملت شهر کتاب. تصمیم گرفته بودم  مثل همیشه هرچی که خودت می خواهی انتخاب کنی. قطار ، ماشین (اونم از نوع تراکتور) ، کلبه و  چند تا کتاب برچسبی  از وسایلی بود که انتخاب کرده بودی. بابا هم مصر شده بود حتما برات میز تحریر بخره.هرچی گفتم که الان میز تحریر برای تاج سر  کاربرد نداره.  فایده ای نداش...
20 اسفند 1390

محمد سپهر و نمایشگاه اسباب بازی!

سلام عسل مامان. ظهر قشنگت بخیر.دیروز بعد از نماز جمعه چون در خیابان حجاب بودیم ، راحت سری هم به نمایشگاه زدیم. از غرفه های آریا ، نبات کوچولو ، کانون پرورشی و خیلی دیگر از غرفه ها دیدن کردیم. حسابی نقاشی کردی، با خمیر بازی شکل آدمک درست کردی.در غرفه شیرین عسل با کاغذ   دوچرخه ساختی .  بابا برات شمشیر، توپ بادی بزرگ ، عروسک گردان شگل  گوسفند خرید.همچنین سری هم به غرفه بابای بیتا زدیم .کلی احوال مامان بیتا را از بابایی اش  پرسیدیم و بابایی برات  جت هدیه خلاقیت خرید. اما حسابی خسته بودی با زور توی غرفه ها می آمدی حق بهت می دم چون هنوز ناهار نخورده بودی وازصبح توی نماز جمعه بودی. بنابراین زود به خونه برگشتیم که تو...
15 بهمن 1390

اول فقط قطار بازی بود!

  سلام گل گلی مامان. یکشنبه ای 26 صفر  تعطیل رسمی بود. رحلت حضرت رسول اکرم(ص) و شهادت امام حسن مجتبی(ع). بابا صبح زود رفت محل کارش چون می خواستند هیات عزاداری راه بیندازند. خیلی دلم می خواست که تو را هم با خودش ببره. اما تو خواب بودی. فکر کنم تقریبا ساعت 9صبح بود که از خواب بیدار شدی. سفره صبحانه را پهن کردم. اما تو خواستی که قطار بازی کنی.  گفتم : اول صبحانه. گفتی: ریل های قطارم را درست کن. فکری به ذهنم رسید  . زود ریل هایت را چیدم . قطار را هم روی ریل گذاشتم . گفتم آقای لوکوموتیو ران وقتی قطار می ایستد شما باید لقمه های خودتان را بخورید تا انرژی بگیرید که بتوانید این همه مسافر را جابجا کنید. لبخندی از رضایت روی ...
3 بهمن 1390

برف بازی!

سلام گل گلی مامان. بعداظهر شنبه که اومدم مهد دنبالت  ، گفتی: مامان برف اومده، زود  دستکش هامو دستم کن. خدارحم کرد که دست کش ها توی کیفت بودوگرنه جواب تورو چی می خواستم بدم. کلاه را گذاشتم سرت. شال گردنت را بستم، تا من کفش هامو پام کنم تو رفتی بودی جلوی مهد وبا  امیر بناگر(دوستت) مشغول بازی بودی. گفتم: مامان بیا بریم  که به سرویس برسیم. اما تو دلت آدم برفی می خواست . قول دادم که توی شهرک درست کنیم. به بابایی زنگ زدم که زود بیاید زیر پل هوایی. بعد همگی با هم رفتیم پارک جنگلی لویزان تا برف بازی کنیم. البته ناگفته نمونه چون جای پای سگ و شغال روی برف بود ترسیدیم وارد جنگل بشیم. همون اطراف کلی بازی کردیم. محمد سپهر  ...
3 بهمن 1390

محمد سپهر و بازی فکری

  سلام عسل مامان. می دونم صبح خیلی خوابت می اومد ولی من که دیشب بهت گفتم باید زود بخوابی تا از قانون جدید مهد تبعیت کنی. آخه دوروزه دیگه اجازه نمی دن که مادرها با فرزندانشون داخل مهد بشن، باید همون جلوی درب بچه ها را تحویل بدن. با کلی ناز و نوازش بیدارت کردم. دولقمه نون و پنیر و سبزی و خیار و گوجه بهت دادم. وقتی خوردی گفتم: دوست داری مثل دیروز بهت آبنبات بدم. موافقت کردی ومن آبنبات دادم که گفتی: مامان  این مال دیروزه امروز هم باید یه آبنبات بدی تا بشه دوتا.  وقتی تحویلت دادم، خودم رفتم دکتر یه کم گلویم درد می کرد. به خاطر اینکه شما مریض نشین دوست دارم زود خوب بشم. جمعه ای دایی حسین سورپرازتون کرد. براتون سه تا بازی ف...
26 دی 1390
1