براي سلامتي بابا حاجي دعا كن !
سلام شكوفه بهار نارنج،عسلم، گلم، امروز اولين روز كاري ام است . ديشب از سفر مشهد برگشتيم البته ما موقع سال تحويل نجف اشرف حرم حضرت امير المومنين (ع)بوديم و تو در اين سفر با امام اولت آشنا شدي الهي قربون اون دل كوچيكت برم كه اونجا تب كرده بودي و كنار جانمازم دراز كشيده بودي و توي تب مي سوختي خيلي دلم مي خواست كه توي مسجد بدو بدو كني و از اين مقام به سمت اون مقام بري وقتي اعمالم تمام شد بردمت كنار محل ضربت خوردن حضرت علي (ع) ، و از اون حضرت خواستم زودتر تبت فروكش كنه .الهي قربون اون حافظه ات برم كه خواستي ببرمت سر قبر مختار اونجا چقدر خواستم كه سرباز امام زمان بشي.
روده درازي كردم وقتي از عتبات عاليات برگشتيم متوجه شديم كه آقا جون فوت كرده همون آقاجوني كه هزار بار از شما خواسته بود كه به به" بابا" نگي بابا چون سيد هستي بايد به باباي سيدت بگي "آقاجون" و چون تو نسبت به اين كلمه حساس شده بودي پسر عموي بابا را به اسم آقا جون صدا مي كردي!همون آقا جوني كه برات هواپيما درست كرده بود البته خبر اين قضيه و سفر طولانيه كه قول مي دم سر فرصت بشينم و بنويسم فقط الان دارم تند تند كارامو مي كنم كه زود بريم ملاقاتي باباحاجي !
فكر كنم پي روز بود كه گوشي را گرفتم و به خاله گفتم :الان كنار ضريح امام رضا (ع) هستم هرچه دوست داري دل تنگت بگو گه بريده بريده خبر از خونريزي معده باباحاجي داد.عزيزم من خيلي وقته بابامو نديدم حداقل بيست روز ديروز مردم و زنده شدم تا با قطار اتوبوسي به تهران رسيديم خدايا كاش مي شد مي تونستم با هواپيما خودم را به محضر بابا مي رساندم !
ديشب ساعت22 شب به راه آهن تهران رسيديم تا به خونه برسيم و شام مختصري درست كنم و شما را حمام ببرم و لباس ها را بشورم و وسايل را بذارم و زير ننچ ها را تميز كنم و براشون آب و دونه بذارم ...فكر كنم ساعت 4 صبح خوابم برد با صداي جيغ فنچ ها بود كه از خواب پريدم ساعت 6 صبح بعد از نماز به سمت محل كارمان حركت كرديم .برات 30 تا مهري كه خودت از بازار "تل زينبيه "از مغازه طباطبايي ها جمع كرده بودي به همراه 30 عدد تسبيح گذاشتم تا بين دوستانت تقسيم كني.
مادر ساعت 12 ظهر
بعدا نوشت:
ديروز توي اون بارون بهاري و ترافيك شهري كه ايجاد شده بود، خودمون را به زحمت به بيمارستان رسونديم ، خداراشكر كه حال باباحاجي بهتر بود ، باديدن من و شما گل از روي باباحاجي شكفت و گفت:قلب من كجايي؟
آخه باباحاجي از همون كوچيكي ها هميشه به من مي گفت: تو قلب مني ومنم مي گفتم خدا قلبت را برات نگه داره.
خداراشكر از دعاي خير شما حال باباي من خوبه و به اين زودي ها از بيمارستان مرخص مي شه .



براي سلامتي بابا حاجي دعا كن !
