محمد سپهر در رژه نیروهای مسلح
سلام گلی صبح زود از خواب بلند شدیم تا همراه بابایی در رژه نیروهای مسلح حضور پیدا کنیم.
با داداشی هم تماس گرفتم که دنبالش می رویم ولی او مثل همیشه دقیقه آخر نتوانست تصمیم بگیرد که با ما بیاید یا نه؟!
بعد از پذیرایی مختصر در جایگاه نشستیم.
اینجا تو منتظر شروع رژه هستی!


بعد از کمی نشستن کنار من بهونه گرفتی که پیش بابایی بری.
از کی این قدر حساب می بری؟!

از با با خواستم که تو را پیش خودش ببرد اما اونجا هم آروم ننشستی و هی توی مراسم می رفتی. چه جوری . این جوری. داشتم رژه را می دیدم که یهو درلحظه متوجه شدم تو لگوی شبکه پرس تیوی را برداشتی و به سمت یگانی که در حال رژه هستن می دوی. با با به دادت رسید و گرنه زیر آن همه پایی که روی زمین کوبیده می شد حتما له می شدی!

اینجا نمی ذاشتی بابا ازت عکس بندازه!

وقتی دیدی نیروهای کادر اسلحه دارند آنجا بود که گفتی مامان چرا تفنگ منو نیاوردی مگه من نمی خواستم نظامی بشم.
وپایان رژه!

خلاصه وقتی سمت خونه می رفتیم آنقدر خسته بودی که توی ماشین خوابت برد. فکر کنم تا ساعت 4بعداظهر درست زمانی که من می خواستم کمی استراحت کنم خوابیده بودی که با غرولند گفتی بابا و مامالن پاشین من ناهار می خوام.



محمد سپهر در رژه نیروهای مسلح
