سید محمد سپهرسید محمد سپهر، تا این لحظه: 18 سال و 6 ماه و 15 روز سن داره
سپیده زهرا السادات سپیده زهرا السادات ، تا این لحظه: 12 سال و 4 ماه و 14 روز سن داره

تاج سر مامان

بابايي دوستت دارم

بابايي دوستت دارم بارها مادر در گوشم زمزمه كرد: پسرم تاج سرم                   اما من مي گويم: پدر،  هرچه دارم از تو دارم                               اي كه هستي نور چشمم ، تاج سرم                                                              ...
13 خرداد 1391

امروز چقدر تنهام !

سلام گل پسرم خوبي .خيلي دلم مي خواست كه اين چندروزه با هم به  مسافرت بريم و خوش بگذرانيم ولي به دلايلي نشد . در عوض ديروز با ماماني و بابا و دايي رفتيم دماوند و حسابي خوش گذرانديم بماند كه برگشتني  اشكت گوشه مشكت شد كه بمونيم ولي خب بايستي امروز من و بابا سر كار بوديم.براي همين از  بابا خواستم  تورا پيش ماماني ببرد.صبح كه مسير پارك وي تا جام جم را پياده طي مي كردم احساس كردم چقدر تنها  هستم.گلي باور مي كني بدون تو پوچم .چيزي نيستم تمام غرورم به وجود تو بسته شده وامروز كه نيستي دستان كوچكت را در دستانم بگيرم ، د ر خود گم شده ام. نزديك مغازه كلانا كه رسيدم خاطرات اين چند روزه ات در ذهنم زنده شد كه دوباره كليك كرده بو...
13 خرداد 1391

امان از تخم مرغ شانسي هاي محمد سپهر

سلام  همه هستي ام .صبح قشنگت بخير مي دونم كه الان با بچه ها ي مهد مشغول خوردن صبحانه هستي.منوي صبحانه را كه نگاه كردم امروز تخم مرغ دارين .عسل مامان خوشم مي ياد هميشه به قول هايي كه مي دي عمل مي كني. واما چه قولي دادي؟دو تا قول كه امروز  اوليش را تعريف مي كنم . تقريبا كار هر روزم شده بود بايد برات يه تخم مرغ شانسي  مي خريدم كه موقع تحويل گرفتن از مهد بهت نشون بدم و تو ذوق كني و بوسم كني و به هم بگي :آفرين مامان و بعد توي سرويس  با خوشحالي  جلد اونو جدا كني و شانست را نگاه كني.يه روز قطار ، يه روز هواپيما ، يه روز خرگوش ، يه روز گرگ... تا جايي كه اصرار مي كردي اي كاش مامان به جاي يكي دوتا مي خريدي تا من صاحب يه اس...
9 خرداد 1391

محمد سپهر و بن تن

سلام  نفسم،  وجودم همه بود و نبودم. سلام گلم من  در  تك تك اين واژه ها حس خودرا جاري و ساري مي كنم .عزيزم روز به روز فكر و انديشه تو متحول مي شود و خيلي  از كودكي من جلوتر و پيشرفته تر هستي.اگر من در كودكي به داستان دختر گل فروش و بينوايان فكر مي كردم ، تو به فكر ميمون هاي فضايي و شرك و رابين هود هستي. گلي دنياي كودكي تو خيلي متفاوت از دنياي نسل 57 است.باور كن نسل ما نسلي سوخته ست .نه كودكي كرديم نه نوجواني و نه جواني. نسل انقلاب دلخوش به تغييرات سياسي فضاي جامعه اش بود اما من دوست دارم تا جايي كه مي خواهي كودكي كني و من پابه پايت مي دوم ، بازي مي كنم و از ته دل شادي. چون از روزگار آموخته ام كه به شادي ها ناخ...
7 خرداد 1391

محمد سپهر دروغ مامان را هم باور كن

سلام عسل مامان صبح قشنگت بخير .به خاطر بارش باران ديشب،  صبحي هوا  حسابي لطيف شده بود.هفته پيش به خاطر اينكه مي بايستي گزارشي را تا ظهر بنويسم با خودم به زيارت عاشورا  نبردمت .البته كنار محل بازي مهد كودك حسابي سرسره بازي كردي همچين كه مي خواستي بري مهد صداي دعا شنيدي و گفتي: آخ جون مامان زيارت عاشورا درجوابت به چشمهاي معصومت نگاه كردم و گفتم : نه گلي مامان صداي نواره.مبهوت گفتي : اما مامان توي مسجد كه نوار نمي ذارند. تاج سرم دروغ مامان را هم باور كن گاهي به خاطر كاري  مجبورم به خيلي از خواسته هات تن ندم .اما باور كن دروغ مامان از مصلحته نه از.... اين چهارشنبه خودم هم حسابي هوس دعا كرده بودم البته مي خواستم روزه بگيرم و...
3 خرداد 1391

محمد سپهر بازم قسمت بشه

  سلام بهار نارنج مامان خوبي.درست سال پيش همين موقع ها قسمتم شده بود كه برم كربلا .ازته دل خوشحال بودم چون  مي تونستم قبر شيش گوشه اما م حسين (ع) را زيارت كنم اما نگرانت بودم نمي تونستم  تنها بزارمت و برم درست دوروز قبل از رفتنم توي مهد تب كرده بودي.با چه دردسري آوردمت خونه و برات سوپ درست كردم و موقع اي كه بابا اومد برديمت دكتر و بازدن يه آمپول خداراشكر تبت فروكش كرد. دلم برا ي رفتن پر مي زدولي آروم نبودم .نگرانت بودم جلوترش به بابا اصرار كرده بودم كه همگي با هم بريم اما بابا چون نظامي بود نمي شد. پارسال هديه قشنگي روز تولدم از امام رضا (ع ) گرفتم.رفتن به نجف و كربلا.... ومن  چون در قرعه كشي اسمم در اومده بود داش...
2 خرداد 1391

محمد سپهر روز تولدمه

سلام عزيز دلم امروز روز تولدمه.منم يك سال بزرگتر شدم و يك سال بيشتر تجربه اندوختم.گلگم ديشب  بعد از بستني خوردن تصميم گرفتم يه شام خوشمزه درست كنم ، شما هم با بابا فقط رفتين نون بخرين .نون خريدن همان و خوابيدن من همان.وقتي كه ديدم باقالي ها پخته زير ظرف را خاموش كردم.تقريبا خوراك مرغ با بادمجان و كدو هم پخته شده بود (بابا بادمجان دوست نداره اما من عاشق بادمجانم براي همين به خاطر اينكه عدالت رعايت بشه براي خودم بادمجان سرخ مي كنم و براي بابا كدو البته خوشبختانه تو دوتاشون را دوست داري) زير آن را هم خاموش كردم.  تلفني با ماماني صحبت كردم و با خاله زهرا.ديگه صداي اذان به گوش مي رسيد نمي دونم شما رفته بودين نون بخرين يا  اينكه اول...
1 خرداد 1391

اولين عكسي كه گرفتم

سلام شكوفه بهار نارنج،عسلم، دوشنبه 18 ارديبهشت  به خاطر اينكه در نمايشگاه بين المللي كتاب ،  راديو ايران هم غرفه اي داير كرده بود، براي تهيه گزارش مجبور شدم كه به نمايشگاه برم. مي خواستم با عوامل برنامه "صبحانه به صرف كتاب"به راديو برگردم كه مديرمون طي تماسي ازمن خواست كه در نمايشگاه بمونم چون مدير شبكه براي بازديد مي آمدند.گفتم گل پسر را چه كاركنم؟كه ايشان گفتند چون مي خواهند با خانواده به نمايشگاه بيايند ، مي توانند سيد كوچولو را از مهد تحويل بگيرند و با خودشون بيارند.قبول كردم اما بعد منصرف شدم چون ممكن بود خواب محمد سپهر به هم بخوره و غريبي كنه و توي راه بهونه بگيره و گريه كنه.بنابراين از خاله آزاده خواستم كه وقتي ساعت اداري ...
31 ارديبهشت 1391

محمد سپهر در عروسي

سلام زيباترين گل زندگي ام .پنج شنبه اي عروسي پسرخاله محمد رضا بود.و تو خوشحال به خاطر اينكه  دوست داشتي كت و شلوار بپوشي و مهم تر از اون زينب خاله را ببيني. چندروزي بهونه گرفته بودي كه برايت كروات بخرم.هرچي مي گفتم دوست ندارم كروات داشته باشي ، تكرار مي كردي كه همه توي عروسي كروات مي ذارند.برات بهونه آوردم كه بچه سيد، بچه مذهبي  كروات نمي ذاره   ، با دليل مي گفتي : پس داماد چرا مي ذاره؟ پذيرفتم  كه برات بخرم كه فكر نكني حالا كروات مسئله مهمي است . بماند كه دوست داشتم موهايت را آلماني كوتاه كني.چند بار سلماني رفتيم كه متاسفانه آقاي ايماني  نبود كه دايي تصميم گرفت موهايت را كوتاه كند چند بار پرسيدم كه بلد اس...
30 ارديبهشت 1391