سید محمد سپهرسید محمد سپهر، تا این لحظه: 18 سال و 6 ماه و 15 روز سن داره
سپیده زهرا السادات سپیده زهرا السادات ، تا این لحظه: 12 سال و 4 ماه و 14 روز سن داره

تاج سر مامان

محمد سپهر در پای صندوق رای!

سلام گل مامان . سلام عسل مامان. نمی خواستم اول صبحی این مطالب را مطرح کنم . می خواستم از شور و شعور بگویم از اینکه تو هم بزرگ شدی و همرا با خانواده در آینده مملکتت تصمیم می گیری. ولی مجبورم بگم. از زمانی که من مطالبی در مورد حضور تو در نماز جمعه و راهپیمایی 22 بهمن نوشتم. فردی به اسم سمانه و چند باری هم به اسم یه ایرانی می یاد توی وبت پیغام می ذاره و  هرچی  می خواد بدو بی راه  می گه. نه تنها  به مملکت و نظام بد می گه این اواخر هم شما و من را نفرین کرده. خبر نداره که با نفرین این جور افراد اتفاق خاصی به وقوع نمی پیونده. مامانی نمی دونم این کیه و چرا اینقدر طرز تفکرش بده فقط می خواستم بهش بگم همه ما آزادی و راحتی مون را م...
14 اسفند 1390

تولد سه سالگی مبارک

سلام عسل مامان. تولد سه سالگی ات را درست 12فروردین در خانه خودمان بعد از مسافرتی که به مشهد داشتیم گرفتیم. البته روز قبل کیک سفارش دادم و خاله زهرا  و مامانی را  و پسر خاله ام را همراه با نامزدش دعوت کردم. مابقی فامیل در مسافرت بودند. نه فقط تو بلکه زینب خانوم هم  عاشق کیک و فوت کردن شمعه   می گی نه  .نگاه کن! مابقی عکس ها را ادامه مطلب ببین: تزئین خونه به سلیقه پسر خاله! زینب همه جا هست! قربون خنده هات که آفتاب مشهد صورتت را سوزانده! مامانی و نوه ها! بابا هم به جمع شما اضافه شد! چه عشقی می کنه با فشفشه! بابا اخم را برم! هدیه پسرخال...
8 اسفند 1390

بابایی و مسئله ای به نام شام

سلام گلم.عزیز دلم.توی این دوسه روزه چند بار بعدظهرها با بابا و خاله آزاده به قصد خرید عید با هم بیرون رفتیم، از بهار گرفته تا کوچه برلن! خودت لباس و کت تک  و شلوار و کفش مورد علاقه ات را انتخاب کردی. کلی هم کیف  می کردی چون فکر می کردی اجازه داری حتی اسباب بازی های مورد علاقه ات را هم بخری.  البته با شیطنت خودت چندتا اسباب بازی خریدی وسایلی مثل ماشین پلیس، حباب ساز ، هواپیما ، بادکنک ، شمشیر بادی، ماشین تراکتور...بماند که با چه التماسی خواسته ات را عملی می کردی اما گلی مامان به بابا هم باید حق بدی ما برای خرید لباس اومده بودیم نه هرچی  شما دیدی  به سبد خرید اضافه بشه. واما مهمترین اتفاق کاری  بابا در این هفته ...
1 اسفند 1390

محمد سپهر ، مامان برنده شد!

سلام گل گلی مامان یادته  یه چند باری تا ساعت هفت محل کار می موندم . شاید به خاطر نداشته باشی چون برات برنامه ریزی کرده بودم که بابایی دنبالت بیاد و با هم  شنا برین.بگذریم. دوشنبه ای  در جشنواره صدا و رسانه از مامان به خاطر اینکه ارتباط گستر فعالی بوده تقدیر کردند.این تقدیر به خاطر این بود که در شش ماه گذشته تقریبا 44 گزارش از پشت صحنه های برنامه های رادیویی تهیه کرده و  ما حصلش  در مجله سروش هفتگی و"قاب کوچک " ضمیمه روزنامه جام جم و روزنامه ایران چاپ  شده بود. حوزه معاونت صدا تصمیم گرفته بودند که من را انتخاب کنند و این قضیه برایم خیلی ارزشمند بود.اینکه مهندس صوفی معاون صدا تمامی گزارش های منو تک تک خونده، روش ن...
26 بهمن 1390

محمد سپهر و خرید عید!

سلام عسل مامان  می دونم که الان توی مهد و توی خواب ناز هستی. آرزو دارم که همیشه خوابهای خوش ببینی. شنبه ای بابایی زود اومد دنبالمون (حول و حوش ساعت  13) تا ا با هم به بازار بزرگ بریم ومن بتونم خریدی داشته باشم. البته خاله آزاده هم مارا همراهی کرد. چون ناهار نخورده بودیم دو تا  ساندویج  ودوتا دلستر خریدم.انگار گل مامان تواز ما گرسنه تر بودی. می گفتی: محمد سپهر از همه گرسنه تره اول اونوسیر کنید.وقتی رسیدیم بازار تا بابا ماشین را پارک کنه بهونه گرفتی که دوست داری سوار کالسکه اسب بشی.خاله مشغول دیدن اجناس مغازه ها شد و من و تو توی صف ایستادیم تا عمو اسبی  بیاد چون خیلی ها توی صف ایستاده بودن ،   روی پای خودم ...
25 بهمن 1390

بنرمحمد سپهر در راهپیمایی 22 بهمن

سلام گل گلی مامان. روزت بخیر. امروز که سرکار اومدم ابوذر ابراهیم"برادر مدیرمان و مسئول تبلیغات رادیو ایران" بهم گفت: خانومی چرا نیامدی غرفه رادیو در خیابان جناح. گفتم مگه چه خبر بود؟!گفت :  نشد بهت بگم  از عکسی که محمد سپهر در برنامه "سلام کوچولو" حضور پیدا کرده بود ، بنر تهیه کرده بودیم  و در غرفه رادیو ایران در خیابان جناح گذاشته بودیم.خیلی افسوس خوردم. فکرشو بکن اگه می دونستم به هر قیمتی که شده بود محمد سپهر را به اون غرفه می بردم و کنار بنرش یه عکس یادگاری می انداختم. البته به محمد سپهر حق می دم که اون روز خیلی بهم گفت: مامان تو شور(یعنی شعور) نداشتی که منو جایی ببری تا شعر بخونم. با هزار علاقه و شوق شعر " ای ایران  ا...
24 بهمن 1390

محمد سپهر در راهپیمایی 22 بهمن

 سلام عسل مامان. صبح قشنگت بخیر. دیروز من و تو و بابایی با هم رفتیم راهپیمایی . بماند که چون طبق معمول شب دیر خوابیدی صبح هم دیر از خواب بلند شدی .  صبحانه برایتان املت درست کرده بودم. من و بابا صبحانه خوردیم و منتظر بودیم که آقا از خواب بیدارشن. ساعت می گذشت فکر کنم 10 صبح بود که بیدار شدین و گفتین گرسنه هستین. زود صبحانه ات را دادم.داشت دیر می شد حاضرت کردم و راه افتادیم تا بریم راهپیمایی. توی مسیر  هر جا که عکس امام خمینی را می دیدی می گفتی: امام زود نرو  ما داریم می آییم راهپیمایی ! وقتی می گفتم مامان تو که می دونی امام پیش ما نیست. بردم خونه شون را دیدی. در جوابم  می گفتی: آره دلم برای امام خیلی سوخت. همین...
23 بهمن 1390

محمد سپهر در نمایشگاه مهد

سلام عسل مامان. صبح قشنگت بخیر. دیشب دیر خوابیدی فکر کنم ساعت دو نصفه شب بود. به خاطر همین صبح خواب موندم ساعت 6:20 دقیقه از خواب بیدار شدم ولی می دونستم به سرویس نمی رسم . بابا هم مارا تا نوبنیاد آورد.  البته تصمیم گرفتم  از این به بعد اگه دیر بخوابی پیش بابات بذارم وخودم تنها بیام سرکار . خودت می دونی و باباکه چطوری روزتون را بگذرانید؟! بگذریم.سه شنبه هفته پیش توی مهد نمایشگاهی از آثار و کاردستی های شما به مناسبت دهه مبارک  فجر  برپا کرده بودن. ساعت 10:30 صبح  آمدم مهد که خانم خادم گفت : می تونید بچه را نیز همراهتان کنید. زود از پله ها بالا اومدم ووارد کلاستان شدم  مشغول خوردن سیب بودی، تامنو دیدی با خوشحالی...
23 بهمن 1390

محمد سپهر در پخش رادیو

سلام گل گلی مامان. صبح قشنگت بخیر .می دونم امروزم خیلی خوابت می اومد حتی صبح کلی بهونه گرفتی.اما گلی مامان تا کی می خوای شبها دیر وقت بخوابی .دیشب تا 12 شب بیدار بودی مامان به خاطر خودت زود بخواب نه به خاطر مامان! می خوام به گذشته برگردم . درست زمانی که بعد از مرخصی زایمان من به سرکارم برگشتم. توی این 6 ماهه خیلی از کارها درست و حسابی انجام نشده بود.مدیرمون آقای ابراهیم خیلی مرد بود که جایم را حفظ کرده بود و نیرو نیاورده بود. باید یواش یواش کارها را شروع می کردم.  اولین گزارش رادیویی را درست در آذرماه گرفتم .برنامه "این یک برنامه خانوادگی است" . به خاطر دارم بعد از اینکه کارم تموم شد چون تو توی خونه مامانی بودی اومدم دنبالت و با باب...
18 بهمن 1390