سید محمد سپهرسید محمد سپهر، تا این لحظه: 18 سال و 6 ماه و 19 روز سن داره
سپیده زهرا السادات سپیده زهرا السادات ، تا این لحظه: 12 سال و 4 ماه و 18 روز سن داره

تاج سر مامان

محمد سپهر و هفته پر کار

سلام گلم عزیزم . دیروز همکارانم از سفر زیارتی کربلا اومدند که به دیدن خیلی از اونها رفتم . عمه غلامی رو یادت هست همون که قبلا به رادیو اورده بودمت ، برات کلی عکس اسب و شتر پیرینت گرفته بود. برات  یه ماشین کنترلی از کربلا سوغات آورده بود. اینجا داخل سرویس بودی! تازه کلی هم ذوق زده شده بودی که سرویس عوض شده بود. حیف که آفتاب به صورتت می خورد! یکی دیگر از همکارانم برات  تی شرت آورده بود . یه چیزی بگم( این قشنگترین تیکه کلام تو هست) یکی دیگه برام پارچه چادری رنگی آورده . دوست داری برات چادر نماز بدوزم. می خندی! آخه  وقتی من نماز می خونم تو دائم زیر چادر من ول ول می کنی. چادرم را می کشی و می گی پس چادر من کو. بیا با...
23 شهريور 1390

محمد سپهر ، چشمت روشن می شود

سلام گلم. یک هفته است که با با به ماموریت رفته! راستش امروز من از صبح دلتنگ با بایی شدم. حسابی جاشو خالی می بینم. من که به سختی با این دلتنگی کنار اومدم. خدا به داد دل تو برسه. چند وقت پیش که با با زنگ زد پای تلفن از او قایق بادی، هواپیما ، تفنگ در دو سایز کوچک و بزرگ  و خرس طلب کرده بودی. تازه با آب و تاب می گفتی: اگه برام نخری می کوبم توی ملاجت. باباحاجی  وقتی صحبت هایت را شنید کلی خندید. مامانی ریسه رفت. ولی دیشب خیلی دلتنگ با با بودی .پای تلفن به بابا گفتی: بابا کی می آ یی؟! یه آب میوه الکی بخر زود بیا!( این تیکه را با بغض گفتی)!. ببین چقدر دوری بابا بهت فشار آورده بود  که  به یک آبمیوه  راضی ش...
23 شهريور 1390

محمد سپهر و عکس یادگاری

  دیروز نه پی روز   وقتی از مهد به سمت سرویس می رفتیم. متوجه شدم که علی رضا  از سال آینده مدرسه می ره و دیگه همراه مامانش به مهد نمی یاد. گفتم علی رضا بیا پیش محمد سپهر بشین یه عکس یادگاری بیندازیم. بعد از عکس علی رضا با عروسک بت منش بازی می کرد. تو کامیونت را به طرف علی رضا گرفتی و گفتی: علی رضا تو با این بازی کن من با عروسکت که علی رضا اونو به تو نداد تازه به خاطر اینکه دلت آب بیفته عروسک مرد عنکبوتی اش را هم در آورد و به تو نداد. تو که از این رفتار عصبانی شده بودی با کامیونت به سر علی رضا  زدی . اشک علی رضا در اومد . من از او به جای تو معذرت خواستم و گفتم علی رضا ببخش. تو هم با قیافه حق به جانب گفتی: چ...
23 شهريور 1390

محمد سپهر و بی خوابی

سلام گل مامان .   یه شب حسابی بی خوابی به سرت زده بود . نمی خواستی بخوابی یا اینکه اصلا خوابت نمی برد. نمی دونم بایستی پرتقال فرو ش را پیدا می کردم. آخر سر من هم سعی کردم به جای غر غر بیخود با هم شب خوبی را پشت سر بگذاریم .  "نا گفته نمونه با با رفت توی اتاق خواب و تا صبح خوابید فکر کنم هزار تا خواب دید "بعد از اینکه حسابی با اسباب بازی هایت بازی کردی، لو گو هایت را کنار هم چیدی  رویش دستمال کاغذی گذاشتی و بالا و پایین می پریدی . تازه اگه من هم چرت می زدم . داد می زدی که مامان نخواب نخواب ! آخه گل مامان می دونی ساعت چنده؟! ...
22 شهريور 1390

محمد سپهر در سفر به خوانسار

سلام گلم چند وقتی بود که بهونه می گرفتی چرا خوانسار نمی رویم .بهت قول دادم  وقتی مامانی از شمال بیاد ، با هم به خوانسار برویم. بابا هم می خواست بره ماموریت به خاطر اینکه نبود بابایی را بیشتر تحمل کنی چهارشنبه شب گذشته با مامانی و خاله زهرا و زینب خانوم راهی سفر شدیم . برای ساعت 22:30 شب  بلیط رزو کرده بودم. فردا صبح زود که خونه خاله رفتیم بهونه گرفتی که چرا همین الان خونه دایی نرفتیم. البته بهونه تو بجا بود چون دلت برای الاغ سواری تنگ شده بود. صبح همان روز به بازار رفتیم تا مقداری سوغاتی مثل: کشک، گز انگبین و عسل بخریم. اینجا کنار زینب خانوم نشسته ای! عصر همون روز به باغ رفتیم و کمی بادام چیدیم . فردای آن روز ب...
22 شهريور 1390

محمد سپهر در فروشگاه

  عزیز مامان وقتی باهم به فروشگاه می ریم تو زود و سریع اول هرچیز سبد خرید را با خودت همراه می کنی. تازه می گی چون بزرگ شدی و قراره به کلاس خردسال بری باید خودت وسایل را توی سبد بگذاری همچنین خودت وسایل را برداری. چقدر هم لذت می بری وقتی صندوقدار با دستگاه وسایل چیده شده را به سمت جلو حرکت می دهد. وقتی هم خرید تمام می شه خودت سبد را سر جاش می گذاری! تبصره:(چند روزی یه که معلم مهدت (به قول خودت عمه ایزدی) گفته: بچه هایی که بزرگتر می شن کلاس خردسال می رن اما بچه هایی که موقع سال جدید گریه کنن اونا رو می برن مقطع شیر خوار تازه مای بی بی هم می کنندش. حالا فکر کن مای بی بی  به اون بزرگی رو باید از کجا تهیه کرد) واما عکس هات: ...
22 شهريور 1390

محمد سپهر و برنده شدن

  سلام گلم عزیزم. شاید از شنیدن این جمله خسته شده باشی. اما چکارکنم تابوده این مادرها بودن که  قربون صدقه بچه ها رفتن.  گلم روز بعد از عید فطر وقتی اومدیم خونه مامانی داداشی لب تابش روباز کرده بود . ازش خواستم توی سایت نی نی وبلاگ هم بره. وقتی اسمت رو  دیدم که برنده شدی از خوشحالی جیغ کشیدم. آنقدر خندیدم که از صدای بلند خنده  هام خا له آزاده هم از خواب بیدارشد. دوباره نه صدباره صدات را گوش کردم خیلی با ناز و ادا سوره قرآن را تلاوت کرده بودی. اینجا را گوش کن: شرکت کنندگان مسابقه فرشته های قرآنی و برگزیدگان مسابقه "فرشته های قرآنی "مشخصص شد: گلی می دونی اولین بار که توی مسابقه برنده شده بود...
16 شهريور 1390