سید محمد سپهرسید محمد سپهر، تا این لحظه: 18 سال و 6 ماه و 15 روز سن داره
سپیده زهرا السادات سپیده زهرا السادات ، تا این لحظه: 12 سال و 4 ماه و 14 روز سن داره

تاج سر مامان

محمد سپهر و جلیقه نجات!

سلام گل گلی مامان. روز قشنگ برفی ات بخیر.هواخیلی سرده خیلی مراقبتم که سرما نخوری گنجشک ناز مامانی. یکی از کارهای تفریحی گل پسر مامان رفتن به شنا همراه بابایی است. نگین هواسرده بچه سرما می خوره؟! من که معتقدم الان آب استخر تمیز تر و بهداشتی تره. هفته پیش که اوج کارهای من بود دوبار بابایی اومد دنبالت مهد و با هم رفتین استخر.بماند که گلی جلیقه  می پوشه و توی آب شیرجه می زنه و مثل ماهی شنا می کنه. اما چون  خیلی مامانی هستی  هنوز با من می یای حمام .هرچی می گم مامانی شما مردشدین ، بزرگ شدین  باید این کارتون هم مردونه بشه و با بابا برین حمام .در جوابم می گین که: آخه بابا بلد نیست سرم را بشوره، بلد نیست لیف بکشه ، بلد...
17 بهمن 1390

محمد سپهر به نماز جمعه می رود!

سلام عسل مامان. می دونم که هنوز خوابت می یاد آخه دیشب ساعت 1:30 شب خوابیدی.گلی نمی گی اینقدر دیر می خوابی ، فردا را چطور می خواهی بگذرانی. چند وقتی یه که وردزبونت شده چرا امام فوت کرده؟چرا شاه از کشور فرار کرده و مسائلی از این دست.همه اینها باز می گرده به زمانی که رفتی جماران و از نزدیک خونه امام خمینی (ه) را دیدی. توی این یکسال فرصت نشد که ببرمت و موزه کاخ  سلطنتی را از نزدیک ببینی.اما هروقت که عکس امام را می بینی می گی امام دوستت دارم. با ذوق و شوق خاصی تصاویر پیروزی انقلاب اسلامی را از تلویزیون می بینی.  نمی دونم چه جوری شد که متوجه شدی آقا خامنه ای برای نماز جمعه این هفته می آیند دانشگاه تهران. اصرار پشت اصرار که ما حتما باید...
15 بهمن 1390

محمد سپهر و نمایشگاه اسباب بازی!

سلام عسل مامان. ظهر قشنگت بخیر.دیروز بعد از نماز جمعه چون در خیابان حجاب بودیم ، راحت سری هم به نمایشگاه زدیم. از غرفه های آریا ، نبات کوچولو ، کانون پرورشی و خیلی دیگر از غرفه ها دیدن کردیم. حسابی نقاشی کردی، با خمیر بازی شکل آدمک درست کردی.در غرفه شیرین عسل با کاغذ   دوچرخه ساختی .  بابا برات شمشیر، توپ بادی بزرگ ، عروسک گردان شگل  گوسفند خرید.همچنین سری هم به غرفه بابای بیتا زدیم .کلی احوال مامان بیتا را از بابایی اش  پرسیدیم و بابایی برات  جت هدیه خلاقیت خرید. اما حسابی خسته بودی با زور توی غرفه ها می آمدی حق بهت می دم چون هنوز ناهار نخورده بودی وازصبح توی نماز جمعه بودی. بنابراین زود به خونه برگشتیم که تو...
15 بهمن 1390

یه نفس راحت!

سلام عسل مامان. صبح قشنگت بخیر. صبح برفی ات بخیر! الهی خیر دنیا و آخرت ببینی. آخش یه نفس راحت بکشم. خسته شدم دوهفته مدام هی  با عجله و استرس کارکردم.آخش تموم شد.آخش چقدر دلم برای دوستان گل تاج سر مامان تنگ شده بود.آخش..... گلی دیروز صبح که رسوندمت مهد، چون یه کم دیر رسیده بودیم، آ نقدر حواست به بچه ها بود که یادت رفته بود به خاله نفیسه بگی صبحونه نخوردی و تا ظهر گرسنه مونده بودی.دیروز که شنیدم صبحانه نخوردی کلی ناراحت شدم.آخه گلی مامان تو که اینقدر قشنگ به مامان می گی به چی احتیاج داری پس چرا توی کلاس... بگذریم. امروز با وجودی که بابایی زحمت کشید و مارا آورد تقریبا 7:15 دقیقه صبح در سازمان بودیم ، ترسیدم ببرمت مهد و تا ظهر روده کو...
11 بهمن 1390

محمد سپهر و یه روز تعطیل!

سلام گل گلی مامان. جمعه ای هوس کرده بودی که بری و حیوانات موزه دارآبادرا ببینی،چون همین چهارشنبه  من امتحان دارم از بابایی خواستم که به تنهایی خواسته شمارا برآورده کند.بابا هم به دوست دوران سربازی اش  سالاری زنگ  می زند،اوهم با دخترش اعلام آمادگی می کنند که شمارا همراهی کنند. وقتی که وسایلت را آماده کردم گفتی: برای خرگوش ها هویج می گذاری. چندتایی هویج پوست کندم ، تا تو به همراه  خرگوش ها بخوری.گفتی: پس میمون ها چی؟گفتم:از بابا بخواه که موز بخره. مثل اینکه بابا سرراه چند تا موز نسبتا شل برای میمون ها خریده بود. حالا از شانس تو بود یا دختر آقای سالاری که موزه تعطیل بود بابا تصمیم می گیره که شماها را اصطبل اسب ببره. ام...
9 بهمن 1390

بازهم محمد سپهر فیلش یاد هندوستان کرد!

سلام گلی مامان. چهارشنبه طبق معمول زودرسیدیم . همچین که داشتم تورا به مهد می بردم صدای دعا از مسجد می آمد خدا خدا می کردم که بیدار نشی چون بنا به عذری نمی خواستم در مسجدشرفیاب شوم. همین که گذشتیم سرت را بالا آوردی ولی حرفی نزدی. نفس راحتی کشیدم و به راهم ادامه دادم. وقتی بردمت مهد انگار که سوار اسبت شده باشی با پاهای مبارک به پهلوهای من زدی که یاالله می خوام برم زیارت عاشورا.تسلیم شدم . گفتم باشه می برمت اما به شرطها و شروطه ها.اینکه: 1-  پیش من بشینی و از جات تکون نخوری. (چون من نمی تونم قسمت پایین مسجد بیایم) 2- بچه خوبی هستی. حرف گوش می کنی و صبحانه ات را کامل  می خوری. لبانت را غنچه کردی و بوسم کردی و گفتی:چشم عزیز دل...
9 بهمن 1390

اول فقط قطار بازی بود!

  سلام گل گلی مامان. یکشنبه ای 26 صفر  تعطیل رسمی بود. رحلت حضرت رسول اکرم(ص) و شهادت امام حسن مجتبی(ع). بابا صبح زود رفت محل کارش چون می خواستند هیات عزاداری راه بیندازند. خیلی دلم می خواست که تو را هم با خودش ببره. اما تو خواب بودی. فکر کنم تقریبا ساعت 9صبح بود که از خواب بیدار شدی. سفره صبحانه را پهن کردم. اما تو خواستی که قطار بازی کنی.  گفتم : اول صبحانه. گفتی: ریل های قطارم را درست کن. فکری به ذهنم رسید  . زود ریل هایت را چیدم . قطار را هم روی ریل گذاشتم . گفتم آقای لوکوموتیو ران وقتی قطار می ایستد شما باید لقمه های خودتان را بخورید تا انرژی بگیرید که بتوانید این همه مسافر را جابجا کنید. لبخندی از رضایت روی ...
3 بهمن 1390

برف بازی!

سلام گل گلی مامان. بعداظهر شنبه که اومدم مهد دنبالت  ، گفتی: مامان برف اومده، زود  دستکش هامو دستم کن. خدارحم کرد که دست کش ها توی کیفت بودوگرنه جواب تورو چی می خواستم بدم. کلاه را گذاشتم سرت. شال گردنت را بستم، تا من کفش هامو پام کنم تو رفتی بودی جلوی مهد وبا  امیر بناگر(دوستت) مشغول بازی بودی. گفتم: مامان بیا بریم  که به سرویس برسیم. اما تو دلت آدم برفی می خواست . قول دادم که توی شهرک درست کنیم. به بابایی زنگ زدم که زود بیاید زیر پل هوایی. بعد همگی با هم رفتیم پارک جنگلی لویزان تا برف بازی کنیم. البته ناگفته نمونه چون جای پای سگ و شغال روی برف بود ترسیدیم وارد جنگل بشیم. همون اطراف کلی بازی کردیم. محمد سپهر  ...
3 بهمن 1390

نقطه سر خط

سلام گل گلی مامان. صبح که از خواب بیدار شدم تقریبا 5صبح ، از پشت پنجره که بیرون را نگاه کردم، دیدم برف قشنگی روی زمین نشسته آخه ما طبقه دهم هستیم و تا دور و برمون را نگاه نکنیم چیزی متوجه نمی شیم. زود وسایلت را آماده کردم و کفش چکمه ات را داخل کیف گذاشتم.  بعد از خوردن چایی دونفره (من و بابا) البته با خرما آماده رفتن شدیم. ساعت 6:30 فکر کنم تقریبا 15 دقیقه کنار اتوبان ایستادم تا سرویس رسید. دستام از سرما یخ کرده بود. به بابا اشاره کردم که شما را زود بیاره. خواب خواب بودی. از بابا گرفتمت، بغلت کردم و داخل سرویس شدیم وزود روی یه صندلی خالی گذاشتمت تا وسایل را مرتب کنم. که متوجه شدم بابایی ساندویج نون و پنیری که صبح با عشق براش درست کر...
1 بهمن 1390