جنگ يعني همين !
سلام عزيزم. ديشب شب بدي بود.دوبار چيزي را كه مي خوردم در گلويم پريد. يكبار به خاطر اينكه مشغول تماشاي پويا نمايي بودي و من مي خواستم كه كانال را عوض كنم (البته ذهنت را آماده كرده بودم) دوست داشتم با هم سريال دونگي را ببينيم ولي تو اصرار مي كردي كه پويا را ببيني .مي خواستم شهامت و جسارت را از پسر عاليجناب ياد بگيري ولي تو.... مشغول تخمه مغز كردن براي تو بودم وتو از هول اينكه من كانال را عوض نكنم از بالاي مبل سر خوردي و افتادي زمين خدارحم كرد كه فقط جند قطره خون از بيني ات اومد بيرون و گرنه من چه خاكي توي سرم مي ريختم. سوزش تخمه اي كه در گلويم پريده بود را فراموش كردم و سراسيمه از روي زمين بلندت كردم و غرق بوسه! پيش...










