سید محمد سپهرسید محمد سپهر، تا این لحظه: 18 سال و 6 ماه و 19 روز سن داره
سپیده زهرا السادات سپیده زهرا السادات ، تا این لحظه: 12 سال و 4 ماه و 18 روز سن داره

تاج سر مامان

عجب اعتماد به نفسي !

  عزيزم سلام مي دونم كه الان در خواب نازي. گلگم تو عاشق هواي پاك طبيعتي و از استشمام اون لذت مي بري. عاشق  دارو درخت و گلي وچقدر قشنگ وقتي ازت كاري را مي خوام انجام مي دي. وقتي حسابي خاك بازي كردي به قول خودت كمك كردي و شير بلال هارا چيدي .كمكم كردي و. خوشه هاي انگوري را كه من مي چيدم در سبد مي گذاشتي و باز با شور و شوقي خاص گردوها را جمع مي كردي. حسابي با  دستهايت پوستهاي سبز گردو را لمس كردي و يه دل سير گردوي تازه خوردي .دستهات حسابي سياه شده بود، شب هنگام وقتي زينب خانوم بهت گفت كه دستهات كثيفه غرغرات شروع شد كه دستهام كثيفه ولي من بهت گفتم: مامان دستات كثيف نيست  تو گردو خوردي . فرداي اون روز وقتي مربي ا...
9 مهر 1391

سواري بر فندق!

عزيزدلم سلام ماه پسرم همه بود و نبودم.مني كه دوست ندارم خاري به پات بره. چهارشنبه اي تا منو ديدي گفتي: مامان زود زنگ بزن كه  با بابا بريم اسب سواري منم توي سرويس به بابا زنگ زدم كه قبل از اينكه بريم خونه محمد سپهر اسب سواري كنه.بابا هم قبول كردبعد از تحمل كردن ترافيك به بابا رسيديم و با هم به سمت باشگاه سواركاري رفتيم. گلي اول اسبهارااز اصطبل ديدي به چند تايي هم دست زدي كه من گفتم مامان دست نزن در جوابم گفتي: مي خوام نازشون كنم.گفتم : قبول ولي به صورتت نزن. همين طوري كه سوار اسب بودي مربي ازت خواست اسب را تحويل بدي .ماهم اسب را داديم تا اينكه از بابا خواستم برات اسبي ديگه زين كنند كه خوشبختانه مديريت اونجا از همكلاسي هاي قديمي بابا ...
8 مهر 1391

يه پا كارشناس!

سلام عزيزم امروز مي خوام از  همون هفته اي كه دائم در حال رفت و آمد به بازاربوديم ، صحبت كنيم.همون روزها كه تو هم كارشناس شده بودي و مارا از نظرات گرمت بي خبر نمي ذاشتي. من و بابا به فكر خريد مبل و  پرده و تابلو فرش و پشتي بوديم ، تو هم دستاتو روي  فرش ها مي كشيدي و مي گفتي: مامان اينم خوبه . چند وقتي بود كه بابا دوست داشت دكوراسيون منزل كمي عوض بشه دلمون را زديم به دريا و بنا به وسعمون بعضي چيزهارا نو كرديم. عصر ديروز هم نصاب اومد و پرده ها را وصل كرد .اين چند روز فكري منو قلقلك مي داد خدايا وقتي نوجوان بشي كاشكي آشنايي و دوستي بود كه حجره و مغازه فرشي داشت تا تابستون ها بري اونجا و تجربه كسب كني  ! استاد و كا...
5 مهر 1391

دومين دندان هم ستاره دارشد

سلام گلبوته مامان خوبي .فكر كنم اولين چهارشنبه بعد از ماه رمضان بود كه بردمت دندانپزشكي و دومين دندانت ستاره دارشد. چهارشنبه اول شهريور اون روز  خيلي بي قرار بودي هرچه اصرار كردم صبحانه بخوري گوش نمي دادي، اولين نفر بوديم براي ساعت 8:15 صبح نوبت داشتيم همچين كه دكتر مي خواست به لثه ات بي حسي بزنه اعتراض كردي كه گرسنه هستي ولي من خواستم كه طاقت بياري چون اگه نوبتمون را از دست مي داديم از همه كارها عقب مي افتاديم مخصوصا از كارم. دكتر شبكه پويا نمايي را روشن كرده بود محو تماشاي كارتون بودي كه متوجه سوزش آمپول شدي . چون مثل سري قبل گريه نكردي و بهونه نگرفتي منشي  دكتر روي لباست يه برچسب چسبوند البته براي چك دندان هايت 19 مهر نوبت د...
4 مهر 1391

اولين روز مهد:

سلام عزيزم  يك سال گذشت و عزيز مامان  به پيش آمادگي مي ره. يك سال گذشت و گل مامان بزرگتر شده. ديروز به پيش آمادگي رفي كلاست عوض شده مربي هات عوش شده حتما دوستان جديدي هم پيدا مي كني عصر ديروز كه تحويلت گرفتم :گفتي اي كاش بازم برم كلاس گل بنفشه اما اسم كلاس شما فرزيا بودگفتي مامان اسمش سخته ولي همين الان كه توي اينترنت جستجو كردم متوجه شدم فرزيا همون گلهاي ريزو نازه حتما عكسش را برات مي ذارم عزيزم ديروز كه از مهد تحويلت گرفتم يه بادكنك آبي دستت بود و گفتي :مامان برامون جشن نگرفتنديروز عصر خيلي عصباني بودي تا منو ديدي گفتي: مامان يه چيزي بده بخورم الهي قربونت برم فكر كنم ديگه بايد خودتون غذاي خودتون را بخورين براي همين نتون...
2 مهر 1391

لحظات خوش در سرزمين مادري!

سلام گلبوته مامان مي دونم كه هنوزتوي  فكر الاغ سواري هستي يا شنيدن صداي مرغ و خروس؟! عزيزم عروسي دخترخاله بود وما آماده سفر به سرزمين مادري.خوشحال از اينكه مي توني يه صبح را با صداي بع بعي هايي كه كاه و يونجه را با لذت مي جوند و به صحرا مي روند ، بيدارشوي. بابا چون مشغله كاري داشت بعد از عروسي به تهران بر گشت اما من و تو مانديم و از لحظه لحظه هواي پاك روستا استفاده كرديم و لذت برديم. وچقدر ذوق زده شدي وقتي كه الاغ سواري كردي،  زير گردن گوساله را نوازش كردي و گفتي:  شير  مي خواي .دنبال مرغ و خروس ها كردي و با دقتي شگرف به بع بعي ها و گاوها نگاه مي كردي. وقتي با احمد خاك بازي مي كردي و گردوي تازه خوردي . وقتي كه...
1 مهر 1391

مي تونست خاطره بشه!

سلام عزيزم  خوبي؟!  وقتي شنيدم مامان علي خوشتيپ قصد سفربه تهران دارند خيلي خوشحال شدم مشغول خريدبوديم كه متوجه پيامكشون شدم كه قراره يكشنبه تهران باشند ، تو خواسته ات را پيگيري مي كردي كه بابا برات ارگ بخره انگار هروقت بيرون مي آييم حتما برات بايد يه چيزي بخريم. من هم از فرصت استفاده كردم ودرحالي كه مغازه اسباب بازي فروشي بوديم براي علي يه ماشين  خريدم . با پيامك با هم در ارتباط بوديم تقريبا قرار شده بود روز سه شنبه همديگه را ببينيم اصلا فكرش را نمي كردم اينطوري بشه درست شب سه شنبه  وقتي از خريدبرمي گشتيم هوس فلافل كردي،صبح يكبار بالا اوردي دست و پايم لرزيد خيلي دوست داشتم ببرمت خونه ماماني اما اصرار مي كردي كه دوست د...
26 شهريور 1391