سید محمد سپهرسید محمد سپهر، تا این لحظه: 18 سال و 6 ماه و 20 روز سن داره
سپیده زهرا السادات سپیده زهرا السادات ، تا این لحظه: 12 سال و 4 ماه و 19 روز سن داره

تاج سر مامان

محمد سپهر و تحویل سال نو

  گلکم تنها دل خوشی من به دنیا بازم سلام. قربون اون خنده ها وشیرین زبونی هات که در پشت پرده بدو بدوهای زندگی محو می شه! مگه این بدو بدوهای ما تمام شدنیه! شب تحویل سال آروم خوابیده بودی.لباسهاتو از تنت در آوردم طوری که بیدار نشی. و لباس های عیدت را تنت کردم.بعد رفتم حمام و دوش گرفتم و همه چیز را مرتب کردم .فکر کنم ساعت 4صبح از خواب پریدم.زود زنگ زدم به خونه عمو محمدت که بگم ما بیداریم و با هم بریم  سمت حرم .با کلی مکافات بابا را از خواب بیدار کردم کاپشنت را تنت کردم و عمو آمد دنبالمان و ما را تا مسیری برد. فکر کنم کمتر از یک دو ساعت بیشتر نخوابیده بودم. نماز  صبح را در یک هتل خواندیم.جالب بود سرایدار مسجد اجازه نمی داد ...
22 فروردين 1391

سفر به مشهد و شب عید

سلام خوشبوترین شکوفه دلم.سلام گل همیشه بهارم.واقعا دلم برات تنگ شده.گاهی احساس می کنم محمد سپهر مامان با تاج سر خیلی فرق می کنه.چون با محمد سپهر گل حرف می زنم ، بازی می کنم گلی گاهی حرف گوش می کنه با خنده های مامان می خنده اما تاج سر منتظره که فردا از امروز بدونه برای همین با گوشهاش همیشه آماده شنیدنه. گل گلی مامان امروز صبح که بردمت مهد دوست نداشتی اسباب بازی ات(ماشین پلیست) را به دوستت بدی، دوستت هم خیلی اصرار می کرد ناچارشدم بگیرم و به او بدم که تو خیلی ناراحت شدی و گفتی مامان اون همیشه می خواد اسباب بازی های منو خراب کنه ؟چرا بهش دادی؟تازه منو جریمه کردی که برات دوتا تخم مرغ شانسی بخرم.بوسیدمت و به خدا سپردمت. عسل مامان برات گفته بود...
22 فروردين 1391

همه چیز برای سفر !

  سلام گلگم  عزیز دلم صبح قشنگت بخیر و خوبی و خوشی.ایام تعطیللات هم تموم شد و دوباره باید زندگی به روال خودش بچرخه! درست چند روز مونده بود به عید مثل پارسال آماده شدیم که برای سال تحویل در حرم امام رضا باشیم برای همین در آخرین  روزهای سال  کارهای عقب مانده را انجام دادیم البته ناگفته نمونه که  متوجه شدم یکی از دندان های شما در حال پوسیدنه  ، اما هر جا رفتم که کاری صورت بپذیره به خاطر  آخرین روزهای سال نشد که نشد فقط تونستم دندانهایت را  برای معاینه  نشان دهم ووقت گرفتم برای بیست فروردین که دندانت پر شود.  تصمیم داشتیم  با مجید عمو (پسر عموی پدری ات ) با ماشین شخصی اش   هم...
15 فروردين 1391

محمد سپهر یک سال گذشت!

سلام عزیز دلم .گل پسرم یک سال با همه خوبی ها ، خوشی ها ، سختی ها و غم هایش گذشت.گلی  یک سال بزرگتر شدی. فهمیده تر شدی و عاقلانه تر تصمیم گرفتی. پارسال  درست همین موقع رفتیم مشهد ، سال تحویل ساعت دونصفه شب بود، حمامت بردم و خونه عمو خوابوندمت وبا بابا رفتیم سمت حرم امام رضا (ع) . فکر کنم درست روبروی صحن توی خیابان بودیم که سال تحویل شد.با حس خاصی همه خوبی ها را برای همه مسلملنها و خواسته های خودم را از خدا  خواستم. قسمش دادم به امام خوبی ها و دوباره نه صد باره خواستم . همه از حرم بر می گشتند و ما مثل همیشه بر خلاف جمعیت به سمت حرم رفتیم و نماز صبح را در حرمش خواندیم. گلی  از خدا خونه خوب می خواستم که درست در فروردی...
24 اسفند 1390

محمد سپهر و نوروز 1391

سلام عزیز دلم .گل پسرم. صبح زود رفتم روزنامه جام جم آقای شجاعی  مسئول قاب کوچک "ضمیمه روزنامه "می خواستند منو ببینند . بعد از اون اومدم مهد و عکس هاتو گرفتم . گلگم امروز عکس های نوروز 1391، عکس هایی که کنار سفره هفت سین در مدکودک ازت انداخته بودند را می گذارم.به این امید که همیشه خوب و خوش باشی ! البته ناگفته نمونه که لباسهاتو خودت انتخاب کردی وبدون من عکس انداختی.این  نشان دهنده اینکه گلگم بزرگ شده! کنار سفره هفت سین! بعدا اضافه شد:  مابقی  عکس ها  خصوصا عکس دسته جمعی را  در ادامه مطلب ببینید: عکس روی تخته شاسی! عکس دسته جمعی! گلی مامان روزی که آمدم عکس ها را بگیرم عکس دسته جمعی...
22 اسفند 1390

محمد سپهر و نوروز 1390

سلام عزیز دلم .خوبی؟! گلگم امروز عکس های نوروز 1390، عکس هایی که کنار سفره هفت سین در مدکودک ازت انداخته بودند را می گذارم.به این امید که همیشه خوب و خوش باشی ! البته ناگفته نمونه که روز عکس چون خوابت می اومد ،  همکاری نکرده بودی و خودم فردای اون روز اومدم و عکس انداختیم. کنار سفره هفت سین! مابقی عکس ها را در ادامه مطلب ببینید:   انشاء الله دامادیت! و یه عکس  سه در چهار!   ...
21 اسفند 1390

محمد سپهر صاحب خانه می شود!

سلام گل گلی مامان .پنج شنبه ای بعد از اینکه ما از شنا برگشتیم  بهونه کرده بودی  چون پسر خوبی بودی و صبوری کرده تا ما از شنا برگشتیم ،  بابا حتما برات هواپیما بخره. با با داشت حاضر می شد که با هم به فروشگاه برین که به ذهنم خطور کرد از قبل چند  تا کارت خرید کتاب  دارم. بعد از خوردن چای . با بابا رفتیم میدان ملت شهر کتاب. تصمیم گرفته بودم  مثل همیشه هرچی که خودت می خواهی انتخاب کنی. قطار ، ماشین (اونم از نوع تراکتور) ، کلبه و  چند تا کتاب برچسبی  از وسایلی بود که انتخاب کرده بودی. بابا هم مصر شده بود حتما برات میز تحریر بخره.هرچی گفتم که الان میز تحریر برای تاج سر  کاربرد نداره.  فایده ای نداش...
20 اسفند 1390