سید محمد سپهرسید محمد سپهر، تا این لحظه: 18 سال و 6 ماه و 20 روز سن داره
سپیده زهرا السادات سپیده زهرا السادات ، تا این لحظه: 12 سال و 4 ماه و 19 روز سن داره

تاج سر مامان

محمد سپهر و خرید عید!

سلام عسل مامان  می دونم که الان توی مهد و توی خواب ناز هستی. آرزو دارم که همیشه خوابهای خوش ببینی. شنبه ای بابایی زود اومد دنبالمون (حول و حوش ساعت  13) تا ا با هم به بازار بزرگ بریم ومن بتونم خریدی داشته باشم. البته خاله آزاده هم مارا همراهی کرد. چون ناهار نخورده بودیم دو تا  ساندویج  ودوتا دلستر خریدم.انگار گل مامان تواز ما گرسنه تر بودی. می گفتی: محمد سپهر از همه گرسنه تره اول اونوسیر کنید.وقتی رسیدیم بازار تا بابا ماشین را پارک کنه بهونه گرفتی که دوست داری سوار کالسکه اسب بشی.خاله مشغول دیدن اجناس مغازه ها شد و من و تو توی صف ایستادیم تا عمو اسبی  بیاد چون خیلی ها توی صف ایستاده بودن ،   روی پای خودم ...
25 بهمن 1390

بنرمحمد سپهر در راهپیمایی 22 بهمن

سلام گل گلی مامان. روزت بخیر. امروز که سرکار اومدم ابوذر ابراهیم"برادر مدیرمان و مسئول تبلیغات رادیو ایران" بهم گفت: خانومی چرا نیامدی غرفه رادیو در خیابان جناح. گفتم مگه چه خبر بود؟!گفت :  نشد بهت بگم  از عکسی که محمد سپهر در برنامه "سلام کوچولو" حضور پیدا کرده بود ، بنر تهیه کرده بودیم  و در غرفه رادیو ایران در خیابان جناح گذاشته بودیم.خیلی افسوس خوردم. فکرشو بکن اگه می دونستم به هر قیمتی که شده بود محمد سپهر را به اون غرفه می بردم و کنار بنرش یه عکس یادگاری می انداختم. البته به محمد سپهر حق می دم که اون روز خیلی بهم گفت: مامان تو شور(یعنی شعور) نداشتی که منو جایی ببری تا شعر بخونم. با هزار علاقه و شوق شعر " ای ایران  ا...
24 بهمن 1390

محمد سپهر در راهپیمایی 22 بهمن

 سلام عسل مامان. صبح قشنگت بخیر. دیروز من و تو و بابایی با هم رفتیم راهپیمایی . بماند که چون طبق معمول شب دیر خوابیدی صبح هم دیر از خواب بلند شدی .  صبحانه برایتان املت درست کرده بودم. من و بابا صبحانه خوردیم و منتظر بودیم که آقا از خواب بیدارشن. ساعت می گذشت فکر کنم 10 صبح بود که بیدار شدین و گفتین گرسنه هستین. زود صبحانه ات را دادم.داشت دیر می شد حاضرت کردم و راه افتادیم تا بریم راهپیمایی. توی مسیر  هر جا که عکس امام خمینی را می دیدی می گفتی: امام زود نرو  ما داریم می آییم راهپیمایی ! وقتی می گفتم مامان تو که می دونی امام پیش ما نیست. بردم خونه شون را دیدی. در جوابم  می گفتی: آره دلم برای امام خیلی سوخت. همین...
23 بهمن 1390

محمد سپهر در نمایشگاه مهد

سلام عسل مامان. صبح قشنگت بخیر. دیشب دیر خوابیدی فکر کنم ساعت دو نصفه شب بود. به خاطر همین صبح خواب موندم ساعت 6:20 دقیقه از خواب بیدار شدم ولی می دونستم به سرویس نمی رسم . بابا هم مارا تا نوبنیاد آورد.  البته تصمیم گرفتم  از این به بعد اگه دیر بخوابی پیش بابات بذارم وخودم تنها بیام سرکار . خودت می دونی و باباکه چطوری روزتون را بگذرانید؟! بگذریم.سه شنبه هفته پیش توی مهد نمایشگاهی از آثار و کاردستی های شما به مناسبت دهه مبارک  فجر  برپا کرده بودن. ساعت 10:30 صبح  آمدم مهد که خانم خادم گفت : می تونید بچه را نیز همراهتان کنید. زود از پله ها بالا اومدم ووارد کلاستان شدم  مشغول خوردن سیب بودی، تامنو دیدی با خوشحالی...
23 بهمن 1390

محمد سپهر در پخش رادیو

سلام گل گلی مامان. صبح قشنگت بخیر .می دونم امروزم خیلی خوابت می اومد حتی صبح کلی بهونه گرفتی.اما گلی مامان تا کی می خوای شبها دیر وقت بخوابی .دیشب تا 12 شب بیدار بودی مامان به خاطر خودت زود بخواب نه به خاطر مامان! می خوام به گذشته برگردم . درست زمانی که بعد از مرخصی زایمان من به سرکارم برگشتم. توی این 6 ماهه خیلی از کارها درست و حسابی انجام نشده بود.مدیرمون آقای ابراهیم خیلی مرد بود که جایم را حفظ کرده بود و نیرو نیاورده بود. باید یواش یواش کارها را شروع می کردم.  اولین گزارش رادیویی را درست در آذرماه گرفتم .برنامه "این یک برنامه خانوادگی است" . به خاطر دارم بعد از اینکه کارم تموم شد چون تو توی خونه مامانی بودی اومدم دنبالت و با باب...
18 بهمن 1390

محمد سپهر و جلیقه نجات!

سلام گل گلی مامان. روز قشنگ برفی ات بخیر.هواخیلی سرده خیلی مراقبتم که سرما نخوری گنجشک ناز مامانی. یکی از کارهای تفریحی گل پسر مامان رفتن به شنا همراه بابایی است. نگین هواسرده بچه سرما می خوره؟! من که معتقدم الان آب استخر تمیز تر و بهداشتی تره. هفته پیش که اوج کارهای من بود دوبار بابایی اومد دنبالت مهد و با هم رفتین استخر.بماند که گلی جلیقه  می پوشه و توی آب شیرجه می زنه و مثل ماهی شنا می کنه. اما چون  خیلی مامانی هستی  هنوز با من می یای حمام .هرچی می گم مامانی شما مردشدین ، بزرگ شدین  باید این کارتون هم مردونه بشه و با بابا برین حمام .در جوابم می گین که: آخه بابا بلد نیست سرم را بشوره، بلد نیست لیف بکشه ، بلد...
17 بهمن 1390

محمد سپهر به نماز جمعه می رود!

سلام عسل مامان. می دونم که هنوز خوابت می یاد آخه دیشب ساعت 1:30 شب خوابیدی.گلی نمی گی اینقدر دیر می خوابی ، فردا را چطور می خواهی بگذرانی. چند وقتی یه که وردزبونت شده چرا امام فوت کرده؟چرا شاه از کشور فرار کرده و مسائلی از این دست.همه اینها باز می گرده به زمانی که رفتی جماران و از نزدیک خونه امام خمینی (ه) را دیدی. توی این یکسال فرصت نشد که ببرمت و موزه کاخ  سلطنتی را از نزدیک ببینی.اما هروقت که عکس امام را می بینی می گی امام دوستت دارم. با ذوق و شوق خاصی تصاویر پیروزی انقلاب اسلامی را از تلویزیون می بینی.  نمی دونم چه جوری شد که متوجه شدی آقا خامنه ای برای نماز جمعه این هفته می آیند دانشگاه تهران. اصرار پشت اصرار که ما حتما باید...
15 بهمن 1390