سید محمد سپهرسید محمد سپهر، تا این لحظه: 18 سال و 6 ماه و 20 روز سن داره
سپیده زهرا السادات سپیده زهرا السادات ، تا این لحظه: 12 سال و 4 ماه و 19 روز سن داره

تاج سر مامان

محمد سپهر به چشم پزشکی می رود

سلام گل گلی مامان .  برای بعدظهر شنبه برنامه ریزی کرده بودم که حتما تو را چشم پزشکی ببرم، برای همین از بابایی خواستم که بیاید دنبالمان .تقریبا ساعت یک ربع به چهار بود که بابایی تماس گرفت و گفت: چون ترافیکه ما تا ونک برویم. باز هم چون بابایی جایی را نتوانست برای پارک پیدا کنه، من و تو به سمت مطب رفتیم. خداراشکر خانوم دکتر خانوم خوش برخوردی بود. تو هم همکاری کردی و خاله چشمهایت را با دقت دید تازه برایت  سی دی کارتون ماهی گذاشته بود تا بهتر تورا معاینه کند. در آخر هم کتاب داستانی به عنوا ن هدیه بهت داد.خداراشکر چشمهای تو سالم سالم بود. ...
19 دی 1390

محمد سپهر در کلانا

سلام صبح بخیر گل  گلی مامان. صبح که برای خوردن ساندویچ نون و پنیر موزیلا تورا بردم کلانا ، متوجه شدم موبایلم را خونه جا گذاشتم. حسابی ریختم به هم آخه می خواستم اتفاقاتی که جدیدا رخ داده را  در وبت بذارم. بقیه را در ادامه مطلب بخوانید: سلام صبح بخیر گل  گلی مامان. صبح که برای خوردن ساندویچ نون و پنیر موزیلا تورا بردم کلانا ، متوجه شدم موبایلم را خونه جا گذاشتم. حسابی ریختم به هم آخه می خواستم اتفاقاتی که جدیدا رخ داده را  در وبت بذارم.   به هر حال تو صبح هوس نون شیر مال کرده یودی، اما عمه(خانم محمودی) برات گفتند که خیلی وقته نون شیرمال دیگه نمی یارند. تو گفتی: عمه فقط یه دونه برای من بیارید . معمولا وقتی موض...
18 دی 1390

محمد سپهر هم راه افتاده

  سلام گلی مامان چهارشنبه بعدالظهر بابایی بهت قول داده بود که تورا ببره اسب ببینی.اما از آنجایی که خوش شانس بودی، از طرف مهندسی شهرک به بابایی زنگ زده بود که خودشو سریع به خونه برسونه چون خداراشکر قراره برایمان آب شرب شهری بیارن.هرچی پای تلفن بهت گفتم با  بابایی نرو گوشت بدهکار نبود البته بهت حق می دم چون ده روز بابا را ندیده بودی و باید الان مریدش باشی.(البته به خاطر وفق امورات خودت). سرت را درد نیارم  . رفتین خونه وتو گل پسر همینکه به خونه رسیده بودین،  خواب خواب بودی.  البته من به بابایی سفارش کرده بودم که از خونه مامانی برات توی یه ظرف سوپ برداره که وقتی گرسنه شدی بخوری. فکر کنم ساعت شش بعدالظهر بو...
17 دی 1390

گریه محمد سپهر با دیدن بابا

سلام گل گلی مامان دیشب که بابا اومد، وقتی متوجه شدی بابا برات هواپیما نخریده ، دستهاتو گرفتی زیر بغلت و های های  گریه کردی. البته گریه دوم تو زمانی بود که با قیچی لب شلوار بابا را قیچی کردی و وقتی بابابه کارت اعتراض کرد،  با حالتی معصومانه گفتی:بابا می خواستم خودم شلوارت را کوتاه کنم. بابا برات ادکلن، شلوارو 3جفت جوراب و اسباب بازی "فوک" گرفته بود. البته نمی خوام بگم که برای من چی خریده بود؟! فقط آنقدر بگم که بابا همیشه خوش سلیقه است و بهترین ها را برای من و تو می خرد.صبح با من مهد نیامدی و گفتی دوست داری پیش بابا باشی.البته بهت حق می دم ده روز بابایی را ندیده بودی و می خواستی امروز تلافی کنی. ...
14 دی 1390

محمد سپهر بابا می آید

  گلی سلام. بازم سلام. همین الان با با بایی تلفنی صحبت کردم. بابایی اگه خدا بخواد ساعت 15 به سمت تهران پرواز داره. برات نگفته بودم، چهار روز بود که  بابایی با ما تماس نداشت. ناگفته نمونه یه کم دلم شور می زد.  دیروز خبر رادیو را زیرو رو کردم تا اثری از خبرنگار رادیو آقای فلاح پیدا کنم. آخه صبحی که توی ماشین بودیم خانم معصومیان گوینده خبر رادیو جوان با فلاح خبرنگار اعزامی در رزمایش ولایت 90ارتباط برقرار کرده بود و من مانده بودم که چطور گوشی آقای فلاح  آنتن می ده اما از گوشی بابایی خبری نیست.برای همین به آقای مغاری سردبیر" پیک بامدادی " تماس گرفتم که از شانس من ایشان هم نبودند. فکر کنم حول و حوش یک ساعت بعد او تماس...
13 دی 1390

محمد سپهر و هدیه فرشته کوچولو

سلام گلی مامان دیروز که اومدم دنبالت ، با خوشحالی هدیه ای به من نشون دادی و گفتی: خاله نفیسه گفته چون پسر خوبی بودی، حرفهای مامان و بابا را گوش کردی، فرشته کوچولو گفته برات هدیه بخرم. آنقدر محمد سپهر با آب و تاب می گفت که خودم هم باورم شد .  روز قبل خاله نفیسه مربی مهد ازم خواسته بود که برای محمد سپهر هدیه ای تهیه کنم تا توی کلاس بهش بده.چون محمد سپهر در سرویس پسر خوبی بود، قول دادم براش هدیه ای بخرم. همزمان هم براش هلی کوپتر خریدم، هم هدیه ای که دیروز خاله نفیسه بهش داد. البته محمد سپهر روحش اصلا از این ماجرا خبر نداره. دیروز تا ساعت 11 شب با تاج سر مامان حسابی بازی کردیم که در خواست چای کرد، براش چای درست کردم که نخورد به جاش یه ف...
13 دی 1390

آشنایی محمد سپهر با جغله کوچولو

  گل گلی مامان یه چند وقتی یه که وبلاگ جغله کوچولو  پا به عرصه وجود و حضور گذاشته است. جغله  قبلا بچه تنبل و بی انظباطی بود  ولی یکروز برای او اتفاقی عجیب افتاد که تنبلی رو برای همیشه کنار گذاشت . ماجرا از آنجا شروع شد که : یک روز ظهر  وقتی جغله  از مدرسه به خونه برگشت  متوجه شد،  پدر بزرگ جون  خیلی مریضه و پدر و مادر و خواهرش جیغ جیغو هم برای اینکه از پدر بزرگ مراقبت کنند به خونه پدر بزرگ رفتن. جغله  تنها کاری که برای پدر بزرگ میتونست اانجام بده این بود که از خدای مهربون بخواد پدربزرگ جون  زودتر خوب بشه. پدر بزرگ همیشه به او می گفت : جغله بچه تنبلی نباش !! و درسات رو ب...
12 دی 1390