سلام بهار نارنج مامان خوبي.درست سال پيش همين موقع ها قسمتم شده بود كه برم كربلا .ازته دل خوشحال بودم چون مي تونستم قبر شيش گوشه اما م حسين (ع) را زيارت كنم اما نگرانت بودم نمي تونستم تنها بزارمت و برم درست دوروز قبل از رفتنم توي مهد تب كرده بودي.با چه دردسري آوردمت خونه و برات سوپ درست كردم و موقع اي كه بابا اومد برديمت دكتر و بازدن يه آمپول خداراشكر تبت فروكش كرد.
دلم برا ي رفتن پر مي زدولي آروم نبودم .نگرانت بودم جلوترش به بابا اصرار كرده بودم كه همگي با هم بريم اما بابا چون نظامي بود نمي شد.
پارسال هديه قشنگي روز تولدم از امام رضا (ع ) گرفتم.رفتن به نجف و كربلا....
ومن چون در قرعه كشي اسمم در اومده بود داشتم راهي مي شدم اما تب تو من را نگران كرده بود كه ماماني گفت :پشت به سفر زيارتي نكن.دلم را به خدا بستم و راهي شدم موقع رفتن گوله گوله اشك مي ريخني ضجه مي زدي كه تورا با خودم ببرم.اشك مي ريختم و تورا به خدا مي سپردم.گلي مامان يعني بازم قسمت مي شه.....
پارسال معني عشق را فهميدم وقتي كه مي گفتي : مامان هزارتا دوست دارم، هر جا كه مي رفتم ، نجف سر قبر امير المومنين (ع) سر قبر مختار، مسجد امام صادق(ع) فقط برات يه دعا مي كردم پسرم دست به خاكستر بزنه براش طلا بشه .حتي از نوه آيت الله حكيم هم خواستم كه براي آخر و عاقبت به خير شدنت دعا كنه!
گلي ديروز كه از مهد بر مي گشتيم بابايي گفت كه جلسه داره و دير مي ياد، اول خواستم بريم خونه ماماني بعد پشيمون شدم تصميم گرفتيم بريم خونه و بعد از كلي بازي بردمت يه حمام درست و حسابي استخر بادي ات را پر از آب كردم تا يه دل سير شنا كني.
شام برات جوجه كباب درست كردم و تو با زيتون ملچ ملوچي راه انداخته بودي كه دلم را آب كردي.با هر بار خوردن بوسي از لبت مي گرفتم .بابا خيلي دير كرده بود، كتري را روي شعله گاز براي چاي گذاشتم ، محمد سپهر ديگه خوابش گرفته بود بعله ساعت از 10 گذشته بود، توي ركعت سوم نماز بودم كه صداي باز شدن در اومد.محمد سپهر جلوي بابا دويد و مي گفت: بابا خيلي دلم برات تنگ شده بعد با خوشحالي گفت: واي براي مامان گل خريدي ؟كاش زودتر نمازم را تموم مي كردم و مي تونستم توي بغل بابا بپرم و صورت محمد سپهر را غرق بوسه كنم .وقتي نماز مغرب را خوندم، حسابي غافلگير شده بودم بابا با يه دست گل قشنگ همان گلهايي كه خيلي دوست دارم و با يه جعبه كيك واردشده بود.فوري چاي دم كردم و محمد سپهر شمعي فوت كرد و دسته گل را به من داد.بوي گلهاي مريم مدهوشم كرده بود ، با چاقو محمد سپهر كيك را برش زدولي چون كيك نسكافه اي بود زياد خوشش نيومدومن از لايه اي زيزين كيك به محمد سپهر دادم حسابي خواب از چشمهاي محمد سپهر پريده بود چون تا سي دي شرك را نديد خوابش نبرد ووقتي مي خواستم بخوابم به اين موضوع فكر مي كردم :
همسر عزيزم ممنون از اينكه به فكرم بودي و منو غافلگير كردي.خودت گل بودي و من احتياجي به گل نداشتم خدا شما و تاج سر را برايم حفظ كند.
ذوق كردن محمد سپهر!

مابقي عكس ها را در ادامه مطلب ببينيد:
ادامه مطلب...
موضوع : خاطرات تاج سر
سلام عزيز دلم امروز روز تولدمه.منم يك سال بزرگتر شدم و يك سال بيشتر تجربه اندوختم.گلگم ديشب بعد از بستني خوردن تصميم گرفتم يه شام خوشمزه درست كنم ، شما هم با بابا فقط رفتين نون بخرين .نون خريدن همان و خوابيدن من همان.وقتي كه ديدم باقالي ها پخته زير ظرف را خاموش كردم.تقريبا خوراك مرغ با بادمجان و كدو هم پخته شده بود (بابا بادمجان دوست نداره اما من عاشق بادمجانم براي همين به خاطر اينكه عدالت رعايت بشه براي خودم بادمجان سرخ مي كنم و براي بابا كدو البته خوشبختانه تو دوتاشون را دوست داري) زير آن را هم خاموش كردم. تلفني با ماماني صحبت كردم و با خاله زهرا.ديگه صداي اذان به گوش مي رسيد نمي دونم شما رفته بودين نون بخرين يا اينكه اول ا گندم را بكارين بعد درو كنين بعد....
بعد از نماز روي مبل درازكشيدم كه يهو از خواب پريدم و با سردردي شديد در را باز كردم صداي گريه محمد سپهر مي آمد و قال وقيل همسايه ها و ديدم چشمان بابا از عصبانيت سرخ شده.گفتم چي شده؟كه بابا گفت: حداقل نيم ساعته كه داريم در مي زنيم محمد سپهر از ترس اينكه مامان مرده زده زير گريه.گفتم چرا اينقدر دير كردين؟چرا كليد با خودتون نبرده بودين؟محمد سپهر پريد بغلم و گفت: مامان دلم برات تنگ شده .من كه گيج خواب بودم از بابا خواستم كه اول باقالي هاي پخته را بيارد بخوريم بعد شام.
خدايا چطور من متوجه نشده بودم.چقدر خوابم سنگين بود.راستش از موقع اي كه از عروسي برگشتيم احساس مي كنم يه كم چشم خوردم انگار تنبل و خواب آلود شدم .اين هم از شب تولدمن !.
صبح كه شما گل پسر را در مهد گذاشتم و برات به همراه دادن موز داستان مترسك مزرعه و پرستو را برات تعريف كردم ، گفتم : سيد مامان امروز تولدمه.گفتي يعني مامان تو هم بزرگ شدي با خنده گفتم بعله.بعد در حالي كه بغض كرده بودي گفتي: مامان همش تقصير باباست كه منو بازار نبرد تا برات طلا بخرم.الهي قربون اون همه تعصب و وجدانت برم.بوسيدمت و قول دادم كه به زودي يه تولد مشترك براي خودمون مي گيريم.چقدر من تنبل شدم .خدايا يه نيروي مضاعفي به من بده كه از اين سستي بيرون بيام.
بماند كه ساعت 6:36 دقيقه صبح بابا برام مسج فرستاد: "سلام عزيزم.صبح بخيروتولدت مبارك.ارادتمند و دوستدارشماسيد...."
هميشه بابا وقتي مي خواد رسمي صحبت كنه اسم و فاميلش را برام مي گذاره.به قول خودش( من احساس نمي كنم كه ما با هم زن و شوهر هستيم هميشه دوستيم و خداكنه دوستي مون باقي بمونه).

موضوع : خاطرات تاج سر
سلام شكوفه بهار نارنج،عسلم، دوشنبه 18 ارديبهشت به خاطر اينكه در نمايشگاه بين المللي كتاب ، راديو ايران هم غرفه اي داير كرده بود، براي تهيه گزارش مجبور شدم كه به نمايشگاه برم.
مي خواستم با عوامل برنامه "صبحانه به صرف كتاب"به راديو برگردم كه مديرمون طي تماسي ازمن خواست كه در نمايشگاه بمونم چون مدير شبكه براي بازديد مي آمدند.گفتم گل پسر را چه كاركنم؟كه ايشان گفتند چون مي خواهند با خانواده به نمايشگاه بيايند ، مي توانند سيد كوچولو را از مهد تحويل بگيرند و با خودشون بيارند.قبول كردم اما بعد منصرف شدم چون ممكن بود خواب محمد سپهر به هم بخوره و غريبي كنه و توي راه بهونه بگيره و گريه كنه.بنابراين از خاله آزاده خواستم كه وقتي ساعت اداري تمام مي شود دنبال شما بيايدو از بابا خواستم كه در نوبنياد شمارا تحويل بگيرند.
ديدن بابا همان و بهونه گرفتن شما همان .شنيده بودم كه گفته بودي چقدر بدبخت شدم امروز مامانم دنبالم نيامده بعد گريه سرداده بودي كه بريم نمايشگاه تا مامان را ببينيم.اما فكر اين را نكرده بودي كه طفلي مامان از صبح خسته ست و حوصله موندن در نمايشگاه را نداره.به خاطر شما گل پسر قبول كردم و منتظر موندم .تقريبا ساعت 18:30 شما و بابا و خاله آزاده پيشم آمديد.فرصت را غنيمت شمرده ووقتي با نسكافه در غرفه راديو ازتون پذيرايي كردم ، رفتيم غرفه هاي كودك.البته ناگفته نمونه كه از برنامه هاي پرمخاطبمون بروشور تهيه كرده بوديم و دوباره عكس برنامه سلام كوچولو را تبليغ كرده بوديم وقتي عكس را ديدي گفتي: مامان چرا زينب خانوم جلوي من ايستاده ومن معلوم نيستم.
چون موبايلم مشكل داشت نتونستم ازت عكس بندازم براي همين بدون هيچ عذري فقط تونستيم يك سالن را بازديد كنيم و من كتاب هاي مصور شاهنامه ، كتاب نمكي و ماه پيشوني كه به صورت چند بعدي بودو از غرفه نشر افق كتاب هاي روز آفتابي هاپو ، كار با قيچي و ني ني ميس به مهد مي ره را برات خريدم.
برگشتني خونه ماماني رفتيم چون دايي به من گفته بود كه برام موبايل خريده است.ومن اولين عكس را با گوشي جديد ازت انداختم.خيلي خسته بودي ولي خوشحال از اينكه حداقل 10 بار بيشتر داستان نمكي را برات خونده بودم.
اولين عكس تاج سر
با گوشي جديد!

مابقي عكس ها را در ادامه مطلب ببينيد:
ادامه مطلب...
موضوع : خاطرات تاج سر
سلام زيباترين گل زندگي ام .پنج شنبه اي عروسي پسرخاله محمد رضا بود.و تو خوشحال به خاطر اينكه دوست داشتي كت و شلوار بپوشي و مهم تر از اون زينب خاله را ببيني.
چندروزي بهونه گرفته بودي كه برايت كروات بخرم.هرچي مي گفتم دوست ندارم كروات داشته باشي ، تكرار مي كردي كه همه توي عروسي كروات مي ذارند.برات بهونه آوردم كه بچه سيد، بچه مذهبي كروات نمي ذاره ، با دليل مي گفتي : پس داماد چرا مي ذاره؟
پذيرفتم كه برات بخرم كه فكر نكني حالا كروات مسئله مهمي است .
بماند كه دوست داشتم موهايت را آلماني كوتاه كني.چند بار سلماني رفتيم كه متاسفانه آقاي ايماني نبود كه دايي تصميم گرفت موهايت را كوتاه كند چند بار پرسيدم كه بلد است درجوابم مي خنديد و مي گفت : كاري نداره تا اينكه ديدم با ماشين افتاده توي جون موهات .از ناراحتي سرو صدا كردم كه داداش تو كه بلد نيستس چرا اين كار راقبول كردي چرا موهاي بچه را خراب كردي؟و تو اشك مي ريختي كه مامان زشت شدم.البته قصد داشتم موهايت را خيلي كوتاه كنم اما بعد از عروسي نه الان.
بعد از اينكه حمامت بردم حاضر شديم كه بريم عروسي.توي اتاق عيد تو و زينب دست هم را گرفته بوديد و با شادي اين طرف و آن طرف مي رفتيد.عروسي كه جا ي خودش را داشت گوشه اي از سالن با هم مي رقصيدين .نفهميدم كه چي شد ديدم يه بچه مشغول كتك زدنته.به سرعت خودم را بالاي سرتون رسوندم و بچه را از روت بلند كردم و دعواش كردم..بي انصاف با ناخن گوشه صورتت را چنگ انداخته بود وويشگون گرفته بود.پرسيدم چرا اين طوري شد كه گفتي : من و زينب مي رقصيديم اين بچه بد همش مي خواست با ما دعواكنه.دلم مي خواست مفصل كتكش بزنم اما به خاطر بچه كه نمي شد دعواكردواختلاف را به وجود آورد.پاتختي هم كلي خوش گذرونديومن مراقب بودك كه دوياره بچه بد دعوارا شروع نكنه.
گلكم عصر چهارشنبه مثل ابر بهاري گريه كردم بغض فرو خورده را باز كردم تا دل آرام گيرد.چهارشنبه عصر فهميدم ارزش زندگي خيلي بيشتر از پوله .پول مثل چرك كف دست مي مونه.چهارشنبه عصر دعا كردم براي خوشبختي همه جوان ها ! براي دل....
محمد سپهر و زينب در عروسي!

مابقي عكس ها را در ادامه مطلب ببينيد:
ادامه مطلب...
موضوع : خاطرات تاج سر
سلام عزيز دلم. ديروز كه تورا از مهد تحويل گرفتم اگه گفتي چه شكلي بودي يه نقاب روباه جلوي چشمانت گذاشته بودي و با خنده مي گفتي: مامان اتاق جايزه رفتم و نقاب رابين هود را گرفتم . من هم يه چند تايي ازت عكس انداختم .با خنده ادامه دادي: چرا از من عكس مي اندازي؟گفتم : به خاطر اينكه برات يادگاري بمونه.
ديروز توي حوزه جشن بود، براي همين باهم به سمت خونه ماماني رفتيم تا توي جشن شركت كنيم.براي بچه ها هم فضايي را ايجاد كرده بودند تا نقاشي بكشند و كاردستي درست كنند.تو هم نشستي و نقاشي كردي.آخر مراسم قرار شد به بچه هايي كه توي اين فعاليت شركت كرده بودند جوايزي بدهند. تو زودتر از همه جلو رفته بودي تا جايزه بگيري. من هم اشاره كردم كه بهت جايزه بدهن.جايزه ات نرم افزار بچه مسلمان و يك جا مدادي بود.با خوشحالي آن را گرفتي ولي وقتي متوجه شدي جايزه ات سي دي است گفتي: مامان من هواپيما مي خواستم.در پايان مراسم هم با آش از ما پذيرايي كردند و تو با خوشحالي خودت با قاشق آن را خوردي.
رفتن به پارك و تاب و سرسره بازي از ديگر فعاليت هاي شما بود.برگشتني رفتيم خونه ماماني تا بابا بياد دنبالمان .وقتي بابا اومد داشتيم مي رفتيم خونه كه سروكله زينب خاله پيدا شد.آمدن زينب همان و بهونه گرفتن تو كه بمونيم همان !
بعد از شام به خونه خودمان رفتيم .گلي مامان صبح زود تحويلت دادم چون يه كار بانكي داشتم برگشتني چون مي بايستي مسير پارك وي را پياده بيايم برا ي تغذيه بعدظهر برات يه ساندويج كلانا و سن ايچ آب سيب گرفتم.

مابقي عكس ها را در ادامه مطلب ببينيد:
ادامه مطلب...
موضوع : خاطرات تاج سر
سلام عزيز دلم .امروز روز قشنگترين خلقت خداست.كسي كه خدا بهشت و دنيا را به خاطر او آفريد !
روز تولد حضرت زهرا(س) دردانه عالم است ومن با وجودي كه تورا دارم تا ابد محتاج نگاه مادرم هستم.
(عكس مربوط به سيزده بدر امسال)

گلي چهارشنبه اي كه از مهد گرفتمت لبهاتو نزديك گوشم آوردي و گفتي:مامان مي دوني خانوم مربي ام چي گفت: گفتم چي گفت: با لبخندي گفتي: خاله نفيسه گفته براي مادراتون كادو طلا بخريد.كلي خنديدم و گفتم يادت باشه اينو به بابا بگي!
محمد سپهر مامان نه ازت طلا مي خوام نه هيچ كادوي ديگه اي ازت مي خوام كه هميشه پسرم باقي بموني.
نه ماه توي شكمت حملت كردم، بيشتر از دوسال و نيم شيرت دادم، چه شبها كه با گريه هايت از جا بلندشدم و چه روزها كه پابه پايت بچگي!
گلي مامان زندگي چه خوب چه بد مي گذره، دوست دارم هميشه به آغوشم بپري ومثل همين روزها بوسه بارونم كني.
عزيزدلم روزمادر روز قشنگيه روزي كه همه مادرها به مادربودنشون افتخار مي كنن خداكنه كه مادرخوبي باشم .
موضوع :
سلام عسل مامان قبلا برات گفته بودم كه يكي از دندانهاي فك بالايي ات دقيقا دندان فك راستت ، پوسيده شده بود.خيلي دوست داشتم قبل از عيد دندانت را ترميم كنيم ولي شرايط مهيا نشد براي 21 فروردين وقت گرفتيم. خداراشكر در مسافرت و ايام عيد دندانت با مشكلي برخورد نكرد. روز دوشنبه برات صبحانه تخم مرغ با قارچ درست كردم .وقتي صبحانه خوردي گفتم بريم تاب بازي و تو خوشحال زود شال و كلاه كردي و راه افتادي .
توي پارك برات تعريف كردم كه بايد دندانت درست بشه اول يه زنبور دندانت را نيش مي زنه بعد دندانپژشك كرم را از دندونت در مي ياره و آخر سر برات يه ستاره مي كاره.قبول كردي كه زود بريم و صاحب ستاره بشي.از بخت بد من منشي دكتر گفت كه تا ساعت 11 دكتر جايي براي بيهوشي رفتند و اگه كار خاصي نداريد منتظر باشيد اما قول نمي دم كه حتما سر ساعت بيايند .از طرز صحبتش متوجه شدم كه بايد بي خيال شم اما براي روز چهارشنبه سفت كاري هامو كردم كه اول وقت بريم داخل.بماند كه با هزار مكافات من و گل پسر راهي محل كارشديم .البته گلي را به مهد سپردم توي اين مدت از دندان و ترميم آن برات صحبت كردم حتي برات گفتم كه مامان لولو ، لولك و لولوك را هم مي خواد دندانپژشكي ببره.
روز چهارشنبه 23 فروردين بازهم برات صبحانه مورد علاقه ات(تخم مرغ نيمرو با قارچ ) را درست كردم.البته يه لقمه نون و پنير با سبزيو يه مشت آجيل هم برات برداشتم.با با با صبح زود رفتيم پارك كه پارك بسته بود. در حالي كه لقمه نانت را دادم چون نمي خواستي تخم مرغ بخوري برات توضيح دادم كه بايد عجله كنيم تا مامان لولو بچه هاش را زودتر از ما به مطب نبره!
داخل كلينيك خيلي باهات صحبت كردم و رفتيم طبقه بالا كه متوجه شدم اسم ما در ليست نيست زود از بابايي خواستم تا جيغ بنفش را نكشيدم اقدامي كند و از سمت خود استفاده كند كه بابايي به خاطر اينكه من اقدامي به خرج ندم زود به اصل موضوع پرداخت و ما اولين نفري بوديم كه وارد اتاق مي شديم. البته بابا چون جلسه داشت مارا تنها گذاشت .با دندانپژشك دكتر خورجاني سلام و احوالپرسي كرديم.دندانپزشك با رويي باز ماراپذيرفت تاجايي كه تو خواستي اتوبوس و تخم مرغ هاي پلاستيكي و يه كتاب قصه از قفسه برداري. بعد از معاينه رفتيم كه دكتر ازدندانت عكس يادگاري بندازه.بعد كار اصلي شروع شد و من نذاشتم كه تو متوجه بشي دكتر مي خواد آمپول بي حسي بزنه . شروع كردم به تعريف كردن كه اي زنبور ناقلا مي خواي دندان بچه منو نيش بزني.خب نيش بزن به شرطي كه به كرم دندون پسرم نيش بزني.اونقدر با آب و تاب تعريف مي كردم كه تاج سر متوجه آمپول نشد و دكتر از شغلم پرسيد و اينكه خيلي دوست داشته خبرنگار باشه ومن هم گفتم كه دندانپژشكي را دوست داشتم ولي حوصله خون و آمپول را نداشتم.
گل مامان تنها بچه اي كه اصلا گريه نمي كرد تو بودي.وقتي دكتر به دندان يكي از بچه ها آمپول زد تا آن را بكشه و او ازته دل جيغ مي زد، دكتر گفت: خجالت بكش ببين محمد سپهر از تو كوچكتر ولي مردتره.ومن حس غرور را در چشمهايت مي ديدم. بلاخره دكتر برات ستاره كاشت و بهت يه توپ مردعنكبوتي به عنوان جايزه داد، تو كه لباسهات خيس عرق شده بود قول دادي كه مسواك بزني ولي از اون روز به اين روز هيچ خبري از تحقق قول تو نشده !

موضوع : خاطرات تاج سر
سلام شكوفه قشنگم .
سلام گل هميشه بهارم.
سلام وجودم.
(محمد سپهر در حال گل بازي ، روستاي خير آباد):

ماماني يادته پارسال دوربينم را توي استخر حياط ماماني توي دماوند انداختي؟
يادته دايي با وجودي كه روزه بود سعي كرد كه سيم كارت موبايلم را از آب دربياره.
از اون روز به بعد موبايلم با مشكل روبرو شده.گاهي عكس ها را هم تار مي گيره.اما چند روزي يه كه تبش حاد شده و به سختي روشن مي شه . بيچاره عكس هايي كه اون تو گير كردن و من موندم كه چه جوري وبت را آبديت كنم.
به خاطر همين منتظر يه رم هستم تا بتونم خاطره هاي اين چند روزه را احياء كنم . خاطره هايي مثل ستاره دار شدن دندونت، زماني كه دكتر شدي و مهمتر از اون سفري كه هفته پيش به خوانسار داشتيم .پس تا اون لحظه صبوري كن.
البته اين مطالب را بيشتر براي مادر كوثرجون گفتم كه احساس كردن من يه طور ديگه اي شدم.بابا گوشي ام خرابه چرا آدم وانسان را به هم مي چسبونين تا ثابت كنين يه چيزي شده؟!
راستي تاج سر امروز صبح به همراه مامان دينا و امير مهدي و محمد طاها و محمد صدرا از زحمات مربي هاتون خاله نفيسه و خاله حسيني به مناسبت روز معلم تشكر كرديم.
جا داره كه همين جا از معلم كلاس اولم خانم سبزعلي تشكر كنم و اين شعر را تقديم همه معلم ها مخصوصا مامان ماهان جونم و مامان محيا جونم كنم.
هر حرف و هر پيامت درسي براي من بود
زيرا كه آن حرف تو حرف خداي من بود
هر نكته از كلامت پندي براي من بود
درس رها شدن از زنجير و بندگي بود
موضوع : خاطرات تاج سر
محمد سپهر اين بار رابين هود مي شود
سلام عزيزم سلام خوشبوترين شكوفه بهاري دلم. مي خوام از اينكه هر روز يه تيپي مي گيري و دوست داري به اسم اون كاركترصدات كنم ، صحبت كنم .
ماجرا از اينجا شروع مي شه توي مسافرتي كه به خوانسار داشتيم وقتي از نزديك حيواناتي مثل الاغ و گوسفند را ديدي به من گفتي مامان من خيلي دوست دارم عمو الاغي شم گفتم : عمو الاغي مگه چه كار مي كنه كه در جوابم گفتي: سوار الاغ مي شه.بعد از چند لحظه گفتي: مامان تو مامان گوسفند مي شي و منم بره.گفتم باشه.ازاون روز به بعد تو قالب هاي مختلفي گرفتي.يه روز اسب شدي ، يه روز آهو بره . البته از اين چند تا حيوان عدول نكردي.كم كم خلبان شدي و ملوان.
وقتي تئاتر عموي مهربان (نمايش به شهادت رسيدن حضرت ابوالفضل(ع) و شفاي دختر كوچولو ي سقاي قصه ، زهرا) را ديدي ، گفتي : مامان من ابوالفضلم.البته اسم داداش آينده را هم به اين اسم صدا كردي .يه روز هم حضرت علي اصغر شدي.
در سال تحصيلي جديد مهدت فيلم مرد عنكبوتي و بن تن را ديدي.البته از مرد عنكبوتي خوشت اومد و از بن تن بدت اومد. نقاب هر دوتاشون را خريدي ولي بيشتر مثل مرد عنكبوتي بالا و پائين مي پريدي و يواشكي مي گفتي: مامان به من بگو مرد عنكبوتي.
اين روزها هم سي دي فيلم رابين هود را ديدي و مثل اون تيرو كمان با خودت حمل مي كني.
رابين هود مامان :

البته توي اين عكس تو با كلاه جديد حمامت ايستادي .
مابقي عكس ها را ادامه مطلب ببينيد:
ادامه مطلب...
موضوع : خاطرات تاج سر
عزيز دلم تولدت بود.از ته دل خوشحال بودم چون چهار ساليه كه شاهد شكوفا شدنت هستم . شب قبل از خير آباد به مشهد اومديم ولي اكثر فاميل پدري ات در روستا بودند.گلي مامان بعد از اينكه حمامت بردم از بابا خواستم كه به نيت تولدت شام پيتزابخوريم و بابا چون پيتزايي نديده بود كباب خريد و با پسرعمه هات خورديم.
فرداي اون روز كلافه كلافه بودم به خاطر چيزهايي كه تو نمي دونستي.به خاطر واقعيتي كه يه عمر باهاش دست و پنجه نرم كرده بودم ولي انگار اين بار نمي تونستم تحمل كنم.خدايا چقدر روحم خسته ست.خدايا چقدر آدم هايي كه دور و برمان زندگي مي كنند در لباس بز اما صفتي گرگ گونه دارند.محمد عزيزم نمي خوام بگم به خاطر چه چيزي ناراحت بودم.دوست ندارم ذهن قشنگت را آشفته كنم.اول تصميم داشتم هيچي ننويسم.شايد تاخيرم بي جهت نبود.بعد گفتم مي نويسم ولي رمز دار. اما نه مي نويسم اما در پرده اي از اما و شايد.
شايد فردا كه تو بزرگ شدي و مرد شدي ، اگه حوصله ات قد كشيد كه اين مطالب را بخواني برايت توضيح بدهم .
تا آن روز خدا بزرگ است و من هميشه در كنارت مي مانم و مرد مرد با مشكلات دست و پنجه نرم مي كنم.
گلي صبح زود از خواب بيدار شدم ، دستشويي بردمت و مي خواستم كه جوراب پات كنم تا آماده بشيم براي زيارت امام رضا(ع) ولي تو نذاشتي جوراب پات كنم براي همين خودم آماده شدم و رفتم حرم و سيري گنبد طلايي آقا را ديدم و اشك ريختم وقتي برگشتم خونه ساعت 8 صبح بود و تو طلبكارانه منو نگاه مي كردي كه چرا نبردمت.
ناهار درست كردم و گفتم گلي مي تونيم باهم حرم بريم.چون بابا طول داد كه آماده بشه من و تو راهي شديم.و تو خوشحال و خندان از اينكه بابا را جا گذاشته ايم.بابا با محمد رفت كه بليط قطار بگيره و من و تو به پابوس عشق رفتيم. برا يكبوترهاي حرم دونه ريختي و با هم نماز جماعت خوانديم و كلي آقا را صدا كرديم .همين طور كه خواسته هام را از آقا مي خواستم پرسيدي: مامان چرا برام تولد نگرفتي؟ومن گفتم كه ايام فاطميه (س) است و تو پرسيدي يعني چي؟ و من ماجراي گل و در و ديوار را برايت تعريف كردم.با چشماني اشكي و بغضي خورده گفتي: مامان دلم براي پسر حضرت زهرا سوخت . مامان بعد از اون حتما برام تولد بگير يه كيك بزرگ كه هواپيما و موشك و قايق داشته باشه با يه هواپيماي راست راستكي و....
چقدر قشنگ از خواسته هات مي گفتي و من مونده بودم كه چطور خودم را به آرامش دعوت كنم و با روزگار بجنگم.
وقتي ناهار خورديم با بابايي رفتيم خواجه ربيع و به نيت تولدت دوتا اسباب بازي معمولي برات خريدم.تو با بابا رفتين خونه عمه و من براي نماز شب و اينكه دلم آرام گيرد رفتم حرم .بعد از حرم به سرعت خودم را به خونه رسوندم تا آماده بشيم براي آمدن به تهران !
گلي شايد اين بار آخرين باري باشد كه به مشهد اومدم......

مابقي عكس ها را در ادامه مطلب ببينيد:
ادامه مطلب...
موضوع : سفرهای تاج سر مامان



