سید محمد سپهرسید محمد سپهر، تا این لحظه: 11 سال و 7 ماه و 18 روز سن داره
سپیده زهرا السادات سپیده زهرا السادات ، تا این لحظه: 5 سال و 5 ماه و 17 روز سن داره

تاج سر مامان

محمد سپهر یک سال گذشت!

سلام عزیز دلم .گل پسرم یک سال با همه خوبی ها ، خوشی ها ، سختی ها و غم هایش گذشت.گلی  یک سال بزرگتر شدی. فهمیده تر شدی و عاقلانه تر تصمیم گرفتی. پارسال  درست همین موقع رفتیم مشهد ، سال تحویل ساعت دونصفه شب بود، حمامت بردم و خونه عمو خوابوندمت وبا بابا رفتیم سمت حرم امام رضا (ع) . فکر کنم درست روبروی صحن توی خیابان بودیم که سال تحویل شد.با حس خاصی همه خوبی ها را برای همه مسلملنها و خواسته های خودم را از خدا  خواستم. قسمش دادم به امام خوبی ها و دوباره نه صد باره خواستم . همه از حرم بر می گشتند و ما مثل همیشه بر خلاف جمعیت به سمت حرم رفتیم و نماز صبح را در حرمش خواندیم. گلی  از خدا خونه خوب می خواستم که درست در فروردی...
24 اسفند 1390

محمد سپهر و نوروز 1391

سلام عزیز دلم .گل پسرم. صبح زود رفتم روزنامه جام جم آقای شجاعی  مسئول قاب کوچک "ضمیمه روزنامه "می خواستند منو ببینند . بعد از اون اومدم مهد و عکس هاتو گرفتم . گلگم امروز عکس های نوروز 1391، عکس هایی که کنار سفره هفت سین در مدکودک ازت انداخته بودند را می گذارم.به این امید که همیشه خوب و خوش باشی ! البته ناگفته نمونه که لباسهاتو خودت انتخاب کردی وبدون من عکس انداختی.این  نشان دهنده اینکه گلگم بزرگ شده! کنار سفره هفت سین! بعدا اضافه شد:  مابقی  عکس ها  خصوصا عکس دسته جمعی را  در ادامه مطلب ببینید: عکس روی تخته شاسی! عکس دسته جمعی! گلی مامان روزی که آمدم عکس ها را بگیرم عکس دسته جمعی...
22 اسفند 1390

محمد سپهر و نوروز 1390

سلام عزیز دلم .خوبی؟! گلگم امروز عکس های نوروز 1390، عکس هایی که کنار سفره هفت سین در مدکودک ازت انداخته بودند را می گذارم.به این امید که همیشه خوب و خوش باشی ! البته ناگفته نمونه که روز عکس چون خوابت می اومد ،  همکاری نکرده بودی و خودم فردای اون روز اومدم و عکس انداختیم. کنار سفره هفت سین! مابقی عکس ها را در ادامه مطلب ببینید:   انشاء الله دامادیت! و یه عکس  سه در چهار!   ...
21 اسفند 1390

محمد سپهر صاحب خانه می شود!

سلام گل گلی مامان .پنج شنبه ای بعد از اینکه ما از شنا برگشتیم  بهونه کرده بودی  چون پسر خوبی بودی و صبوری کرده تا ما از شنا برگشتیم ،  بابا حتما برات هواپیما بخره. با با داشت حاضر می شد که با هم به فروشگاه برین که به ذهنم خطور کرد از قبل چند  تا کارت خرید کتاب  دارم. بعد از خوردن چای . با بابا رفتیم میدان ملت شهر کتاب. تصمیم گرفته بودم  مثل همیشه هرچی که خودت می خواهی انتخاب کنی. قطار ، ماشین (اونم از نوع تراکتور) ، کلبه و  چند تا کتاب برچسبی  از وسایلی بود که انتخاب کرده بودی. بابا هم مصر شده بود حتما برات میز تحریر بخره.هرچی گفتم که الان میز تحریر برای تاج سر  کاربرد نداره.  فایده ای نداش...
20 اسفند 1390

چقدر دلتنگ عاشورائیم!

سلام عزیز دل مامان خوبی؟! گلم شرمنده که تقریبا یک ماه نتونستم   ببرمت مسجد برای زیارت عاشورا.گلی من مقصر نبودم  چه کار کنم که روزای شنبه و چهارشنبه از ساعت 8 صبح تا 12 برایمان کلاس گذاشته بودند و چهارشنبه ها با چه استرسی تورا مهد می بردم و خدا خدا می کردم که متوجه نشی امروز چهارشنبه و روز خواندن زیارت عاشوراست! خداراشکرکه کلاس تموم شد.خداراشکر که این چهارشنبه تونستم تورا مسجد ببرم و خداراشکر  که تو پسر خوبی بودی. پیشم نشستی و عاشورا خواندی . با اسباب بازی هات بازی کردی و صبحانه خوردی. قبل از اینکه به سمت مسجد بیاییم گفتی: مامان خیلی دلم برای اون خانومه تنگ شده.منظورت خانم محمدی بود که یهو  سرو کله اش  پیدا ش...
20 اسفند 1390

محمد سپهر و ضبط برنامه جمعه ایرانی !

سلام عسل مامان.دیروز صبح ویدا  شهشهانی هنرمند خوب رادیو توی اتاق اومد و با ذوق و شوقی وصف نشدنی خبر داد که جمعه ایرانی در سالن کوثر خود سازمان ضبط می شه .بعد دعوت کرد که حتما حضور داشته باشیم. ناگفته نمونه که با همون لحن بچه گونه که همیشه اداشو در می یاره خواست که بابا حاجی هم به دیدنش بیاد. ذهنتون جای بد خطور پیدا نکنه توی مراسم ولیمه که بابایی به خاطر بازگشت من از کربلا ترتیب داده بود ،  شهشهانی هم همسفر من در کربلا بود، که در مراسم اومد و با باباحاجی همصحبت شد و یه جورایی..... با بابایی هماهنگ کردم که برای ساعت 14 اینجا باشه. عظیمی (همکارم) نیز با همسرش هماهنگ کرد که بمونه !با هم اومدیم  مهد  دنبالت وقتی ازتو  ...
16 اسفند 1390

سلام بر ماشین لباسشویی!

مادر سید محمد سپهر گفت: از امروز دیگر  لباس های محمد سپهر با دست شسته نمی شود. او با اشاره به اینکه دیگر پسرش بزرگ شده است و احتمال هرگونه حساسیت  پوستی منتفی است خاطرنشان کرد:  لباس های او مجزا  در ماشین  لباسشویی و با پودر فیروز شسته می شود. این مادر فداکار اظهار امیدواری کرد:چنانچه دلش برای رخت شویی لک زند حتما تشت و صابون را فراهم و لباسهای تاج سر را دوباره با دست خواهد شست. بعععععععععععععععععععله در چند سطر توضیح دادم که گل مامان دیگه بزرگ شده ، مرد شده . یادمه پارسال خردادماه بود که تصمیم گرفتم دیگه لباسهاتو با دست نشورم و توی ماشین بندازم. فردای اون روز که لباسهاتو از تنت دراوردم(معمولا وقتی از مهد به ...
15 اسفند 1390

محمد سپهر در پای صندوق رای!

سلام گل مامان . سلام عسل مامان. نمی خواستم اول صبحی این مطالب را مطرح کنم . می خواستم از شور و شعور بگویم از اینکه تو هم بزرگ شدی و همرا با خانواده در آینده مملکتت تصمیم می گیری. ولی مجبورم بگم. از زمانی که من مطالبی در مورد حضور تو در نماز جمعه و راهپیمایی 22 بهمن نوشتم. فردی به اسم سمانه و چند باری هم به اسم یه ایرانی می یاد توی وبت پیغام می ذاره و  هرچی  می خواد بدو بی راه  می گه. نه تنها  به مملکت و نظام بد می گه این اواخر هم شما و من را نفرین کرده. خبر نداره که با نفرین این جور افراد اتفاق خاصی به وقوع نمی پیونده. مامانی نمی دونم این کیه و چرا اینقدر طرز تفکرش بده فقط می خواستم بهش بگم همه ما آزادی و راحتی مون را م...
14 اسفند 1390

تولد سه سالگی مبارک

سلام عسل مامان. تولد سه سالگی ات را درست 12فروردین در خانه خودمان بعد از مسافرتی که به مشهد داشتیم گرفتیم. البته روز قبل کیک سفارش دادم و خاله زهرا  و مامانی را  و پسر خاله ام را همراه با نامزدش دعوت کردم. مابقی فامیل در مسافرت بودند. نه فقط تو بلکه زینب خانوم هم  عاشق کیک و فوت کردن شمعه   می گی نه  .نگاه کن! مابقی عکس ها را ادامه مطلب ببین: تزئین خونه به سلیقه پسر خاله! زینب همه جا هست! قربون خنده هات که آفتاب مشهد صورتت را سوزانده! مامانی و نوه ها! بابا هم به جمع شما اضافه شد! چه عشقی می کنه با فشفشه! بابا اخم را برم! هدیه پسرخال...
8 اسفند 1390

بابایی و مسئله ای به نام شام

سلام گلم.عزیز دلم.توی این دوسه روزه چند بار بعدظهرها با بابا و خاله آزاده به قصد خرید عید با هم بیرون رفتیم، از بهار گرفته تا کوچه برلن! خودت لباس و کت تک  و شلوار و کفش مورد علاقه ات را انتخاب کردی. کلی هم کیف  می کردی چون فکر می کردی اجازه داری حتی اسباب بازی های مورد علاقه ات را هم بخری.  البته با شیطنت خودت چندتا اسباب بازی خریدی وسایلی مثل ماشین پلیس، حباب ساز ، هواپیما ، بادکنک ، شمشیر بادی، ماشین تراکتور...بماند که با چه التماسی خواسته ات را عملی می کردی اما گلی مامان به بابا هم باید حق بدی ما برای خرید لباس اومده بودیم نه هرچی  شما دیدی  به سبد خرید اضافه بشه. واما مهمترین اتفاق کاری  بابا در این هفته ...
1 اسفند 1390
1